عشق مثل تابسواری در پارک است؛ وقتی آدم خیلی تند میرود، درست به آن بالا که میرسد انگار زنجیرهای آهنی یک لحظه از هم جدا میشوند و آدم بیوزن و ثابت در هوا میماند و بعد حلقهها دوباره همدیگر را میکشند و آدم کشیده میشود پایین و بعد دوباره بالا، بالا و بالا؛ چند لحظه معلق میشود در هوا و بعد ویژ، دوباره برمیگردد پایین. برای مونا بودن با ویلیام هم همین حس را دارد؛ همان لحظات اندکی که بیوزن و معلق است و قلبش میآید توی دهانش.