بعد از سه اجرای شاهکار رویم را برگرداندم و دیدم خانم میرتل روی صندلیاش قوز کرده است.
«خانم میرتل؟»
یکهو فکر وحشتناکی به سرم زد؛ نکند پیانو زدن افتضاحم او را به کشتن داده بود!
«خانم میرتل؟»
از پشت نیمکت پیانو بلند شدم و دورش راه رفتم. بعد آهسته بهش نزدیک شدم. کارهایی را که برای احیای قلبیریَوی یاد گرفته بودم در ذهنم مرور میکردم. با دودلی انگشتهایم را روی گردنش گذاشتم.
با صدایی خیلی بلند خسخس کرد و سرش را بالا آورد. پریدم عقب.
«ببخشید... فکر کردم شما...»
باعصبانیت گفت: «مردم؟ از این شانسها نداری!» و به پیانو اشاره کرد. «بزن!»