پدر برایم تعریف کرده بود که وقتی بازرگانان خووش برای خرید اسطرلاب به شهر ما میآیند، تا جایی که میشود خودش را کوچک میکند. پدر میگفت: «یا باید این کار رو بکنم یا وارد جنگ و دعوایی بشم که دخلم رو میآره.» پدرم به دعوا اعتقاد نداشت. میگفت جنگ کار شیطان است اما اگر سربگیرد، مثل دانهٔ شنی در دل توفان از آن لذت میبرد.