سانتا که همین چند لحظهٔ پیش میخندید، عصبانی میشد و تقلا میکرد، حالا تنش به طرزی عجیب ساکت، مثل تکهای چوب، آنجا افتاده بود و وقتی شینسوکه با انگشتان پا آن را لمس کرد، در عین حال رعبانگیز و مسخره به نظر آمد. با خود گفت، پس چیزی که انسان نامیده میشود میتواند دستگاهی پیچیده با فنرهای عجیبوغریب انگاشته شود.