مشتاق بودم، با همه وجودم مشتاق بودم او را ببينم.
ميل داشتم، با تمام وجودم مايل بودم سخنان او را بشنوم.
...با او و در کنارش در يک کافه بنشينم، خاطرات گذشته، ياد روزهای بیخبری، خاطره ايام کودکی، دورانی را که با شيفتگی با هم بازی میکرديم، بياد آورم، يا بياد آوريم.
چراکه فرصت غنيمت است و دنيا هم وسيعتر از آن است که بتوان بهراحتی، گردشی به دور آن کرد...