مسافر کوچکم، هنوز پا به دنیای ما نگذاشتهای، اما من تو را جایی حس میکنم، انگار تکهای از قلبم به تو تعلق دارد پیش از آنکه باشی، پیش از آنکه در آغوش بفشارمت و پیش از آنکه نبض حیاتت بزند... حس میکنم مرا از دور نگاه میکنی، جایی بالای ستارهها... بالای ابرها و ماه، شاید دلت از من گرفته باشد، که چرا تو را راهی این سفر نمیکنم، تو کوله بارت را بستهای، اما من هنوز آمادهٔ رسیدن تو نیستم... دلم میخواهد قبل آمدنت خیلی چیزها به تو بگویم، میخواهم خوب بدانی به کجا قدم میگذاری...
اینجا، اسمش دنیاست، پر از آدم است و درخت و نور، پر از آفتاب است و سایه و باران... وقتی بیایی همه را لمس میکنی، اما قبل از هرچیز دوست دارم برایت از آدمها بگویم.
آدمها اینجا، نقابهایی به چهره دارند که گاهی خیلی طبیعی به نظر میرسد، یادت باشد کوچک من، آدمها را با نقابشان نشناس، با کلامشان هم نشناس... تو اینها را نمیدانی، چون عالم تو پاک است، چون جز حق و حقیقت ندیدهای، من اما بارها و بارها شیشهٔ اعتمادم هزار تکهشده، میخواهم از تو حفاظت کنم، در برابر دنیا و هرچه که دارد خصوصاً همین آدمها، همین حرفهایشان که خیلی قشنگ است، اما یادت باشد خیلی چیزها قشنگ هست اما واقعی نیست، راستش را بخواهی، دروغها اکثراً قشنگند، آنقدر قشنگ که دوست داری تمام عمرت باورشان کنی و حتی گاهی حاضری چشمهایت را به کوری بزنی اما حقیقت را نبینی، دروغ زیباتر است اما تو باور نکن.