ملیندا لبخند زد. چشمهایش هنوز مبهوت و دور بودند. گفت: «بعضیوقتها، عمداً میبازم. میذارم ترینا قاشقها رو خم کنه یا جیمز پیچهای معمایی رو که سر کلاس بهمون دادهان، باز کنه. وانمود میکنم خستهام یا زیادی ضعیفم. نمیخوام فکر کنن خودشیفتهام.» خندهای کرد و ادامه داد: «میدونم کار احمقانهایه.»
پلام گفت: «نباید این کار رو بکنی. نباید خودت رو عقب بندازی تا بیشتر دوستت داشته باشن.»