گفت. «افتضاح. خوابم میآد و همهجام درد میکنه. انگار این ماهیچهها، ماهیچههای مامانبزرگم هستن.» دستکم سرش درد نمیکرد، البته غیر از آن زُقزُق گنگ و موذی که تابوت از شبیهسازی درگیریاش با شبیهساز مرگ به جا گذاشته بود. البته اصلاً اگر آن موجود واقعاً شبیهساز مرگ بود.
برایسون پرسید: «از کجا میدونی؟»
«هان؟»
«از کجا میدونی ماهیچههای مامانبزرگت چه حسی دارن؟»
«قبلاً چایخوری با مامانبزرگها رو بازی میکردم. نگو خودت بازی نکردی.»