نور بیشتر نقرهای بود تا طلایی، مهآلود بود و انگار میخواست باران بگیرد. از شاخهها رد میشد و پوست ایرئل را گرم کرد. حس کرد گرما به استخوانهایش هم نفوذ کرده. صورتش را به طرف خورشید گرفت و گذاشت لرز را از بدنش بیرون بکشد. هوای تازه را در ریههایش کشید. بوی چمن و شکوفهٔ گیلاس میآمد.