جملات زیبا از متن کتاب باغ استخوان | طاقچه
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب باغ استخوانsubscriptionAvailable

کتاب باغ استخوان

۴.۲(از ۲۹ رأی)
نوع کتاب

قیمت:

۱۹۹,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

«همه می‌دونن که آخر هر داستان بهترین قسمتشه.»
🪷.Mohadd3.⛈️
۴
انسان بودن یعنی همین. اینکه از حصار یک اتاق کوچک در یک خانهٔ دلگیر بیرون بزنی و دنیا را ببینی، حس کنی و در آن نفس بکشی.
🪷.Mohadd3.⛈️
۴
پسر گفت: «انگار من خورشید رو فراری دادم.» «شاید هم ماه رو اینجا آوردی.»
سحر
۴
خیلی آزاد بودند، انگار اصلاً ظاهرشان مهم نبود. هیچ توجهی بهش نمی‌کردند. نه به ژولیدگی موها، نه به لکهٔ سبز علف روی دامن و نه حتی به دست و پاها که در هوا می‌چرخیدند.
🌻STAY🌻
۱
از بیرون مثل یک نقاشی ناتمام بود، انگار که هنوز کامل رنگ نشده بود. اما از درون احساس زیرکی و زرنگی می‌کرد.
🌻STAY🌻
۱
هیچ‌وقت در زندگی‌اش تا این حد سریع ندویده بود و آن‌قدر پاهایش سبک نبودند. حس می‌کرد کس دیگری است. کسی که نمی‌گذارد استخوان‌های کج‌وکوله یا ترس، سرعتش را پایین بیاورد. کسی که از دستورات سرپیچی می‌کرد و خودش تصمیم می‌گرفت. هر قدمش، خیلی بی‌صدا نبود، اما مصمم بود.
🌻STAY🌻
۱
مگر غیر از این است که یک خالق برای ساخت مخلوق خودش، نیاز به عشق دارد؟
🌻STAY🌻
۱
به همان اندازه‌ای که از خانم وسپر دوری می‌کرد، دلش هم برایش تنگ شده بود. یا حداقل برای وجودش. اینکه شاید کسی ایرئل را همان‌طور که بود، بپذیرد و با وجود همهٔ نقص‌هایش دوستش داشته باشد.
🌻STAY🌻
۱
خندیدند و از آنجایی برای هر دویشان خیلی کم پیش می‌آمد که بتوانند حتی لبخند بزنند، صدای خنده‌های بدون تمرینشان ناجور و بدفرم، اما به‌خاطر واقعی بودنش خیلی دلپذیر بود.
🌻STAY🌻
۱
هم‌زمان قوی و شکننده به نظر می‌آمد.
🌻STAY🌻
۱
نور بیشتر نقره‌ای بود تا طلایی، مه‌آلود بود و انگار می‌خواست باران بگیرد. از شاخه‌ها رد می‌شد و پوست ایرئل را گرم کرد. حس کرد گرما به استخوان‌هایش هم نفوذ کرده. صورتش را به طرف خورشید گرفت و گذاشت لرز را از بدنش بیرون بکشد. هوای تازه را در ریه‌هایش کشید. بوی چمن و شکوفهٔ گیلاس می‌آمد.
🌻STAY🌻
۱
پسر گفت: «انگار من خورشید رو فراری دادم.» «شاید هم ماه رو اینجا آوردی.»
🌻STAY🌻
۱