داد زد: «وایسا ببینم. سیاهپوست بود؟ مگه نگفتم به آدمبدها اتاق ندین؟»
زبانم خشک شد. میتوانستم صدای نفسهایم را بشنوم، سنگین و سریع. گفتم: «شما گفتین آدمهای بد، نگفتین سیاهپوست.»
آقای یائو گفت: «هر آدم احمقی این رو میدونه... سیاهپوستها خطرناکن.»
باورم نمیشد. گفتم: «اینجوری نیست! مثلاً هنک سیاهپوسته ولی خطرناک نیست.»
چپچپ نگاهش کردم و گفتم: «اونی که خطرناکه تویی.»
پدرم گفت: «میا» با دستپاچگی برگشت طرف آقای یائو و گفت: «قربان، ما که نمیتونیم کسی رو به خاطر رنگ پوستش قضاوت کنیم. درست نیست. اینجا آمریکاست.»