میگویم: «خُب، بیاین به راهمون ادامه بدیم. شاید یه قلعهای قصری چیزی ببینیم.»
«یا یه لوبیای سحرآمیز.»
میگویم: «یا یه لوبیای سحرآمیز! مطمئنم بالاخره یه چیزی میبینیم.»
توی این شهرِ سبزیجات، بالاخره باید خانهها و آدمهایی باشند. فلفلها که خودبهخود سبز نشدهاند. حتماً کسی آنها را کاشته است.
از صخرهای بالا میرویم و از بین درختهای زیادی رد میشویم. شازده به نالهکردن افتاده و جونا بغلش میکند.
جونا میگوید: «اِیبی؟ اگه هیچوقت راهمون رو پیدا نکنیم، چی میشه؟»
میگویم: «هنوز که خیلی نگذشته. ما تازه یه ساعته اومدیم.» به ساعتم نگاه میکنم؛ ساعت ۲ نیمهشب به وقت اسمیتویل است.