صدای بلندی از اتاق جونا میشنوم. مامان با تعجب به در اتاقش نگاه میکند. وای نه! جونا هنوز آماده نیست. باید حواس مامان را پرت کنم. چیکار کنم؟!
«مامان وایسا!»
مامان از توی راهرو به اتاقم سرک میکشد. «بله عزیزم؟»
«من میخوام دربارهٔ یهچیزی باهاتون صحبت کنم.»
میپرسد: «دربارهٔ چی دخترم؟»
اولش نمیدانم چه بگویم ولی بعد یکهو چیزی به ذهنم میرسد.
به جعبهٔ جواهراتم نگاه میکنم و یاد لانا میافتم. من ازش خواستم زندگیاش را همانطوری که هست قبول کند ولی او میخواست برای رسیدن به رویاهایش بجنگد! بله! بعضی وقتها آدم باید به آن چیزی که دارد راضی باشد و توقع زیادی نداشته باشد. اما شاید بعضی وقتها هم باید دنبال قلبت بروی و ببینی واقعاً چه میخواهی. باید خطر کنی و شجاع باشی.
به نظر من اینکه آدم بفهمد کی باید به هرچه دارد قانع باشد و چه وقتی باید برای رویاهایش بجنگد، بخشی از بزرگشدن است.