دو مرد که از زمان کودکی با هم دوست بودند، پس از سالها با هم ملاقات کردند. یکی مبلغ مذهبی شده بود و دیگری ناخدای کشتی و هرکدام از داشتن طوطی به خود افتخار میکردند. برای خدمت به علم این دو پرنده را در اتاقی نزد هم قرار دادند. طوطی مبلغ مذهبی بلافاصله پرسید: «چگونه میتوانیم به بهشت راه پیدا کنیم؟» و طوطی ناخدای کشتی پاسخ داد: «پمپها را کاربیندازید و مثل سگ کار کنید، وگرنه همگی با کشتی به زیر آب خواهیم رفت!»
این دقیقآ همان روشی است که شما کار میکنید، حتی ذرهای هم تفاوت ندارد! طوطی مبلغ مذهبی دائماً به او گوش داده «چگونه میتوانیم به بهشت راه پیدا کنیم؟» و واژهها را تکرار میکند. و طوطی ناخدای کشتی پاسخ داده «پمپها را کار بیندازید و مثل سگ کار کنید، وگرنه همگی با کشتی به زیر آب خواهیم رفت!» هر دو فقط بدون درک معنی اینها را تکرار میکنند.
خودت را تماشا کن که چگونه چیزهایی را که پدر و مادر، آموزگاران و اطرافیانت به تو گفتهاند، تکرار میکنی، تماشا کن! و اگر واقعآ میخواهی که هوشمند باشی ــ تو اگر هوشمند نباشی، زنده نیستی ــ تمام تکرارها را دور بینداز.