این در اصل نخستین خاطرهٔ من است؛ دارم بازی تیممان را تماشا میکنم، فاصلهام را با زمین بازی حفظ میکنم، با ایمان و امید در حال تماشای بازی هستم، کتاب دعایی به دست دارم و برای پیروزی به نیایش مشغولم. پنج یا شش سال دارم. بهرغم سنوسال کم، آیا دلیل دعا خواندنم این بود که ما به هیچوجه خوب نبودیم و معجزه و امدادی الهی لازم بود تا ما را فاتح بازی کند؟ آیا با وجود سن پایین و رؤیاهای محال، میدانستم فوتبال تنها مذهب من خواهد شد؟ میدانستم تنها امید من بردن رقابت، پیروزی، بازیِ زیبا و باشکوه خواهد شد؟ آیا از همان زمان، تمایلی شدید به پیروزی داشتم؟ سالها بعد، بازیکنان خوب و آماده را برای پیروزی جایگزین کتاب دعا کردم؛ عقل به جای ایمان.