در مقابلم همان بچههایی که همیشه در مسیر سالن تمرین میدیدم، حضور داشتند. همان گروهی که روز اول از بالای پشتبام دیده بودم. همان بچههای دیوانهٔ فوتبال و بسکتبالی که با من مثل لِبران جیمز و مایکل جُردن برخورد میکردند. پنج یا شش نفر از آنها آنجا بودند و بیشترشان کلاشینکف در دست داشتند. آن اسلحهٔ لعنتی تقریبا نصف جثهٔ هرکدامشان بود. صحنهٔ عجیبی بود. بقیه آنها اسلحههای کوچکتری داشتند. سرشان را با پارچههایی بسته بودند و بعضی از آنها سیگار میکشیدند.