با خودش فکر کرد که توی این هفته، چندتا بچه از خواب بیدار شده بودند و از آن روز به بعد دیگر زندگیشان مثل قبل نبود؛ پدر یا مادرشان به جنگ رفته بودند و شاید هیچوقت به خانه برنمیگشتند؛ البته این دردناکترین اتفاق بود. اما اتفاقهای کوچکتر چطور؟ چندتا کودک بودند که چند ماه یک بار برادر و خواهرشان را میدیدند؟ چندتا دوست باید از هم خداحافظی میکردند؟ چندتا کودک گرسنه مانده بودند؟ چند نفر باید خانهٔ خود را ترک میکردند؟ چند حیوان خانگی باید رها میشدند تا از خودشان محافظت کنند؟ چرا کسی این چیزها را به حساب نمیآورد؟ وُولا گفته بود: «مردم باید بدونن که برای جنگ باید چه بهایی بپردازن و چه چیزهایی رو از دست بدن.» ولی مگر همینها هم، بهای جنگ نبودند؟