فرض کنید برای شخصی کار میکنید که به شما وعده داده اگر کارهای تعیینشده را انجام دهید، به شما پاداش خواهد داد. او فهرست کارها را به دست شما میدهد و شما برای انجام کارهای محوله به این طرف و آن طرف میدوید. بالاخره پس از انجام کارها به کارفرمای خود مراجعه میکنید،
او میگوید « راستی یادم رفت به شما بگویم چند کار دیگر هم باقی مانده است که برای دریافت پاداش باید آنها را هم انجام بدهید ».
اگر کسی این رفتار را با شما بکند، شدیداً عصبانی خواهید شد، این طور نیست؟ با این حال ما همیشه همین کلک را به خودمان میزنیم. ما به خومان میگوییم: « اگر فلان دیپلم را بگیرم، یا فلان کاسبی را شروع کنم، یا فلان بچهها را داشته باشم، از خودم احساس رضایت خواهم کرد ». اما به محض این که به هدفمان میرسیم و متوقعیم احساس مطلوبِ خودباوری و اعتماد به نفس در ما بروز کند، صدای خودمان را میشنویم که میگوید: « میدانم انجام این کار برای این که تو را دوست داشته باشم لازم بود، اما راستش را بخواهی یک کار دیگر هم هست که اگر آن را هم انجام بدهی واقعاً از تو خوشم خواهد آمد »