جملات زیبا از متن کتاب کاش برگردی | طاقچه
تصویر جلد کتاب کاش برگردی

کتاب کاش برگردی

شهید مدافع حرم زکریا شیری به روایت مادر شهید

۴.۷(از ۸۷ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
محمدرسول ملاحسنی
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی

قیمت:

۱۵,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
توی بندگی خدا فرقی بین سرباز و درجه‌دار و سردار نیست
Fatemeh Moez
۳۰
وسط همین اتاق بین عکس‌های زکریا به دخترش گفتم: «می‌دونی بابات کی می‌آد؟ وقتی امام زمان (عج) بیاد، اون موقع بابات با دوستای شهیدش برمی‌گرده.» فاطمه به چشم‌هایم خیره شد و پرسید: «واقعاً اگه امام زمان (عج) بیاد، بابای منم برمی‌گرده؟ چه‌کار کنم امام زمان (عج) زودتر بیاد؟» بغلش کردم و گفتم: «تو دلت پاکه دخترم! هروقت شما خیلی دعا کنی، هروقت همهٔ ما کار خوب بکنیم و خودمون رو برای اومدنش آماده کنیم.» همان‌جا دست‌های کوچکش را بالا گرفت و برای امام زمان (عج) دعا کرد. من هم همراه با صدای گرفتهٔ فاطمه شروع کردم به دعا کردن. یا صاحب الزمان (عج) کاش برگردی...
محمدحسین
۲۸
«تو که این‌همه به لباس من افتخار می‌کنی، دعا کن من شهید بشم. افتخار واقعی توی شهادته.»
Fatemeh Moez
۲۰
همیشه آرام کردن دخترهای سه ساله‌ای که بهانهٔ بابا گرفته‌اند سخت است
هفتصد و چهل و نه
۱۹
«چه فرقی می‌کنه پسر یا دختر، مهم اینکه سالم و صالح باشن.»
Fatemeh Moez
۱۵
چیزی تا باران نمانده؛ باید آسمان را بیدار کرد فرداهای نیامده زیباتراز امروز خواهند بود.
(!_!) hana🌱
۱۳
اون لحظه‌ای که آب خنک رو می‌خوردی، به امام‌حسین (ع) سلام می‌دادی و بعد می‌گفتی دخترم عاقبت‌به‌خیر بشی، برام دنیادنیا ارزش داشت.
Fatemeh Moez
۱۱
زکریا فاطمه را با قنداقه‌اش وسط سفرهٔ هفت‌سین گذاشته بود و ظرف‌های آجیل را دورش چیده بود! مرتضی رو به من کرد و گفت: «ننه ببین چه‌جوری دخترشو تحویل گرفته.» زکریا درحالی‌که بالای سر فاطمه خم شده بود و برایش شکلک درمی‌آورد، گفت: «دختر من از امسال یکی از هفت‌سین‌های سفره‌ست. برای همین باید وسط سفره باشه نه کنار سفره!» زینب که داشت به همه «اَگِردَک» تعارف می‌کرد، پرسید: «مگه اسم فاطمه با حرف «سین» شروع می‌شه که می‌گی جزء هفت‌سین‌هاست؟!» زکریا با قیافه‌ای حق‌به‌جانب گفت: «من می‌گم فاطمه یکی از سین‌های سفره است ببینم کی جرئت داره بگه نه!»
Fatemeh Moez
۱۰
حضرت ام‌البنین (س) وقتی دستش به مزار حضرت عباس (ع) و سه پسر دیگرش نمی‌رسید، توی قبرستان بقیع چهار تا سنگ مزار نمادین گذاشت. هر روز به یاد چهار تا پسرش که توی کربلا شهید شدن، کنار این سنگا می‌رفت و براشون فاتحه و روضه می‌خوند.
Fatemeh Moez
۸
«ننه رقیه فردا می‌خوام برم برای مصاحبهٔ ورودی سپاه. فکر کنم اون‌دفعه برای نیروی انتظامی چون تو دعا نکردی من قبول نشدم. من می‌دونم اگه دعای شما پشت‌سرم باشه همهٔ کارام درست می‌شه. زکریا را که راهی کردم، دو رکعت نماز حاجت خواندم. بعد از کلی دعا به امام‌رضا (ع) متوسل شدم. به آقا گفتم: «یا علی‌بن‌موسی‌الرضا! ما هرچی داریم از سفرهٔ کرامت خودته. تو رو به جان جوادت قسم می‌دم که زکریای منو سربلند کن و هرچی صلاحشه پیش پاش بذار.»
Fatemeh Moez
۵
«قربون داده‌های خدا برم، همین دستی که امروز داره چای داغ بهم تعارف می‌کنه، یه روزی تو گرمای وسط تابستون برام آب خنک می‌آورد.
mahdie
۴
با انگشتش اشکم را پاک کرد و گفت: «مگه تو همیشه نمی‌گی عاقبت‌به‌خیر بشی پسرم؟ مگه خوشبختی بالاتر از شهادت هم هست؟ چرا تا می‌گم دعا کن شهید بشم تو بی‌قرار می‌شی؟»
°•. MaryaM .•°
۴
«من از تو راضیم خدا از تو راضی باشد تو خودت این جمع را روز جزا شفاعت کن.»
Fatemeh Moez
۴
«آدمه و یه آه و یه دم!
°•. MaryaM .•°
۳
هارداقالدین مهربانیم گلمدین قلبیمین آرام جانی گلمدین «ای مهربانم کجا ماندی که نیامدی؟ ای آرامش قلب بی‌قرارم نیامدی؟»
°•. MaryaM .•°
۳
راست است که می‌گویند امام‌علی (ع) پدر همهٔ ماست و من آنجا درست مثل وقتی که در آغوش پدرم آرام می‌شدم، حالا در حرم آقا هم همان آرامش به سراغم آمده بود.
Fatemeh Moez
۳
دیدم که غم‌های من در برابر مصیبت‌های خانوم به‌اندازهٔ قطره در برابر دریا هم نیست.
Fatemeh Moez
۳
شاید حکمتش این باشه که تو فقط برای غریبی برادر حضرت زینب (س) گریه کنی.
Fatemeh Moez
۳
همیشه آرام کردن دخترهای سه ساله‌ای که بهانهٔ بابا گرفته‌اند سخت است. آن روزها خانهٔ ما خرابه شام بود!
Fatemeh Moez
۳
مال مردم خوردن نداره. فرقی هم نمی‌کنه کم یا زیاد. یه‌خورده تاید باشه، یه پاک‌کن باشه، یا یه شتر!
Fatemeh Moez
۲
در حال جارو زدن بودم که یک جفت پوتین نظامی جلوی چشم من سبز شد. خیلی تعجب کردم. سرم را که بلند کردم، دیدم زکریاست. تا چشمم به قدوبالایش افتاد، پایش را به نشانهٔ احترام نظامی به زمین زد و گفت: «سلام قربان!» از خوشحالی در پوست خودم نمی‌گنجیدم.
Fatemeh Moez
۲
مگه هرچی مد بشه یا هرچی همه بخرن کار درستیه؟ ما باید کاری رو که درسته انجام بدیم.»
Mozhgan
۱
کاش ما برگردیم تا تو را ببینیم. کاش آن روزی که مهدیِ فاطمه با سپاهی از شهیدان می‌آید، چشمان ما لیاقت دیدار تو را داشته باشد. حالا می‌گویم تو که هستی؛ کاش ما برگردیم!
زهرا مظاهری
۱
«در ظاهر گل‌های ما پژمرده و پرپر شده‌اند اما در باطن مثل امام‌حسین چون گل ریحان هستند مدافعان حرم.»
(!_!) hana🌱
۱
«به عجب مقامی رسیدی پسرم قبول باشد ولی پسرم حیف که پیکرت برنگشت.»
(!_!) hana🌱
۱
شهدا زنده هستن و پیش خدای خودشون سر سفرهٔ امام‌حسین (ع) روزی می‌خورن. حواسشون به ما و خانواده‌هاشون هست و خودشون راهو به ما نشون می‌دن.
(!_!) hana🌱
۱
وقتی فاطمه دو سالش تمام شده بود، الهه شنیده بود برای اینکه بتواند راحت‌تر بچه را از شیر بگیرد، بهتر است به زیارتگاهی برویم و آنجا به انار یا سیبی سوره‌های قرآن بخوانیم و به بچه بدهیم تا بخورد. همان موقع جور شد و ما به پابوسی آقا امام‌رضا (ع) رفتیم. داخل رواق، الهه سورهٔ یاسین را به یک انار خواند و آن را به فاطمه داد تا بخورد.
یا فارس الحجاز ادرکنی
۰
خیلی‌ها از قدیم به مبارک بودن دست سادات اعتقاد داشتند و می‌گفتند اگر سیدی برای شفا دستش را آرام روی پیشانی مریض بزند و بگوید «یا جداه»، آن مریض به عنایت اجداد آن سیدحالش بهتر می‌شود.
یا فارس الحجاز ادرکنی
۰
طوری باهم صحبت می‌کردند که من ناخواسته صدایشان را می‌شنیدم. هرجا اسم سوریه می‌آمد، ناخوداگاه حواسم جمع می‌شد. یکی از آن‌ها گفت: «الهی خونهٔ اونایی که جوون‌های مردم رو بردن سوریه و به کشتن دادن خراب بشه! بعضی‌ها حتی جنازه‌شون برنگشته. مگه پول چقدر ارزش داره که آدم بخواد جون خودش رو به خطر بندازه؟ آدم دلش برای مادر و زن و بچهٔ این‌ها می‌سوزه.» آن‌یکی پرسید: «مگه به این‌ها پول هم می‌دن؟!» جواب داد: آره بابا. قبل رفتن چند میلیون می‌ریزن به حسابشون! به خدا این‌ها با کارگری هم می‌تونستن بعد یه مدت این پولو جمع کنن. عوضش پیش زن و بچهٔ خودشون خوش باشن.» از این تهمت‌ها خیلی دلم به درد آمد. نتوانستم ساکت بنشینم. خم شدم و به آن خانم گفتم: «شما با چشم خودت دیدی که پول ریختن به حسابشون؟» آن خانم جواب داد: «وقتی همه می‌گن که این‌ها به‌خاطر پول رفتن، حتماً پول به حسابشون ریختن دیگه!»
میثم
۰
کربلایی با همان آرامشی که به پشتی تکیه داده بود پرسید: «تموم شد یا بازم هست؟» زکریا این بار با صدایی آرام و درحالی‌که مشخص بود آمادهٔ فرار شده، گفت: «وقتی شیشهٔ زیر تلویزیون شکست، صغری عصبانی شد و دنبال ما دوید. دستش به ما نرسید، از حرص کنترل تلویزیون رو پرت کرد. ما جاخالی دادیم که از شانس بد کنترل خورد به دیوار و شکست. این چایی تازه‌دم که صغری بهتون تعارف کرد برای اون کنترله بود!»
saqqa
۰