در بهشتزهرا وقت کم میآورم. همه یک گل آنجا دارند من یک گلستان گل که باید به همهشان سر بزنم. عزیز، مادرشوهرم، محمد برادرم و حاجی. تازه اینها که تمام میشوند، سراغ بچهها میروم. به خنده میگویم دارم به خانه بچههایم میروم؛ ولی واقعاً همینطور است. آنجا خانهشان است. سنگ مزارشان را میبوسم که: «درگاه این خانه بوسیدنیاست.»