جملات زیبا از متن کتاب درگاه این خانه بوسیدنی است | طاقچه
تصویر جلد کتاب درگاه این خانه بوسیدنی است
off
٪۴۰

کتاب درگاه این خانه بوسیدنی است

خاطرات فروغ منهی مادر شهیدان داوود خالقی‌پور، رسول خالقی‌پور، علیرضا خالقی‌پور

۴.۸(از ۹۴ امتیاز)
نوع کتاب

۱۵,۰۰۰

۴۰٪

قیمت:

۹,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
ولی سربازها هم مادر دارند.
نَعنا🌿
۶۵
در آلمان که بودیم، خیلی اتفاقی برادرشوهرم را دیدیم. او هم، سفر کاری آمده بود. احمدآقا به چادرم اشاره کرد: -حاج‌خانوم جلدتون رو عوض نکردین. رویم را کیپ‌تر گرفتم: -من نیومدم جلد عوض کنم، اومدم رنگ پس بدم. چقدر از حرفم خوشش آمد. تا مدت‌ها هرجا می‌نشست، از حجاب من در آلمان می‌گفت و تحسینم می‌کرد.
خامنه ای رهبرم💗
۴۸
از شما می‌خواهم که با رعایت اخلاق اسلامی، راهی برای شفاعت در جلوی پایم قرار دهید.
خامنه ای رهبرم💗
۳۱
بچه‌هایم آن‌قدر خوب بودند که همه زندگی‌شان در یک جمله جا می‌شود: «قد کشیدند، مرد شدند، شهید شدند.»
°•. MaryaM .•°
۲۹
اگر می‌خوای دورت خلوت نشه و مردم ازت فرار نکنن، باید غمت تو دلت باشه.» خودش هم همین بود. در زندگی کم سختی نکشیده بود؛ ولی یک‌بار هم ندیدم از چیزی گله کند و غصه‌اش را به دل مردم بریزد.
مرتضی ش.
۲۷
در بهشت‌زهرا وقت کم می‌آورم. همه یک گل آنجا دارند من یک گلستان گل که باید به همه‌شان سر بزنم. عزیز، مادرشوهرم، محمد برادرم و حاجی. تازه اینها که تمام می‌شوند، سراغ بچه‌ها می‌روم. به خنده می‌گویم دارم به خانه بچه‌هایم می‌روم؛ ولی واقعاً همین‌طور است. آنجا خانه‌شان است. سنگ مزارشان را می‌بوسم که: «درگاه این خانه بوسیدنی‌است.»
مرتضی ش.
۲۳
خدا عزیز را رحمت کند. بعد از شهادت بچه‌ها تنها نصیحتش به من همین بود. همیشه می‌گفت: «داغ دیدی، مادری، تحملش سخته. از این به‌بعد تنهایی داری، بهشت‌زهرا داری، گریه داری؛ ولی اگر می‌خوای دورت خلوت نشه و مردم ازت فرار نکنن، باید غمت تو دلت باشه.» خودش هم همین بود. در زندگی کم سختی نکشیده بود؛ ولی یک‌بار هم ندیدم از چیزی گله کند و غصه‌اش را به دل مردم بریزد. حرفش شده راه و رسم زندگی‌ام بعد از بچه‌ها. تمام غصه‌ها سهم دلم و تنهایی‌هایم. راضی نمی‌شوم مردم از روی محبت به من سر بزنند و با بار غم، روی دلشان برگردند. اگر غم و غصه‌ای هم دارند، دلم می‌خواهد، بگذارند اینجا و بروند.
nahidtalanchi
۱۹
به هم‌رزمان محصلم بگویید که اجتماع نیاز به درس و سپس تخصص شما دارد. نکند خدای‌ناکرده متخصصی شوید مضر بر جامعه؛ که بدانید در این صورت هیچ‌یک از شهدا از قطرات خونشان نخواهند گذشت.
Tasnim
۱۷
خداوندا تنها تورا می‌پرستیم و تنها از تو کمک می‌طلبیم براستی که تو آن‌حالی را که من درآنم می‌بینی، پس گشایش ده مرا ای کریم.
کتاب باز
۱۶
در این سال‌ها فقط یک گله از من داشت؛ اینکه هیچ‌وقت نگفتم فلان چیز را می‌خواهم. به قول خودش، حسرت این یک جمله به دلش ماند.
مرتضی ش.
۱۴
ما هنوز دینمان را به این مردم نجیب ادا نکرده‌ایم. ما به این مردم بدهکاریم.
مرتضی ش.
۱۴
الّلهُمَ اَغفرلی کُلَّ ذَنبٍ اَذنَبتَهُ و کُلَّ خطیئهٍ اَخطاءَتُها
مرتضی ش.
۱۳
اسمم را پشت بلندگو شنیدم. حاجی صدایم می‌زد، تا کنار قبر بچه‌ها بروم. می‌خواست به پاس لطف و محبتی که رسول برای عقب آوردن علیرضا به ما کرده بود، خودم در قبر بگذارمش. بین جمعیت چشم گرداندم. میان آن‌همه مرد، یک محرم پیدا نکردم تا برایم راه باز کند. دست روی سر گذاشتم. درمانده و مستاصل. تنها محرمم امیرحسین دو ساله، با گریه می‌خواست همراهم بیاید. یاد حضرت زینب (سلام‌الله علیها) افتادم: -خانم این نامحرم‌ها همه دوستند و برای یاری ما آمده‌اند. شما بین نامحرم‌های دشمن چه کشیدید؟
nahidtalanchi
۱۰
هنوز نبودن داوود را باور نکرده بودم. باور نکردم، تا آن روزِ تلخ. روزی که نمی‌دانم چرا من را نکشت؟
°•. MaryaM .•°
۱۰
-می‌گن شما یه پسرت شهید شده. یه پسرت هم منطقه‌س. -بله. -الان برای چی اومدید اینجا؟ -اومدم سومین پسرم رو بدرقه کنم. -همسرتون کجاست؟ -منطقه. -مرد دیگه‌ای توی خونه هست؟ به امیرحسین اشاره کردم که دوسالش بود. -از این وضعیت ناراحت نیستین؟ -چرا خیلی ناراحتم. کمی مکث کرد: -پس چرا گذاشتید برن؟ -از رفتنشون ناراحت نیستم. از این ناراحتم که چرا فقط سه تا پسر دارم.
hamnafas
۹
هنوز هم نماز خواندن در مسجدی که بچه‌هایم در آن مرد شدند، برایم طعم دیگری دارد.
مرتضی ش.
۸
سرش را بلند کرد: - همه مدتی که با هم زندگی کردیم، تمام تلاشم این بود که خوشبختت کنم؛ ولی نتونستم. هیچ‌وقت دلم راضی نشد که تو خوشبختی. اما الان حس می‌کنم خوشبخت‌ترین زن و مادر دنیایی. بهت تبریک می‌گم.
آفتاب
۸
-مرد دیگه‌ای توی خونه هست؟ به امیرحسین اشاره کردم که دوسالش بود. -از این وضعیت ناراحت نیستین؟ -چرا خیلی ناراحتم. کمی مکث کرد: -پس چرا گذاشتید برن؟ -از رفتنشون ناراحت نیستم. از این ناراحتم که چرا فقط سه تا پسر دارم. کاش به‌اندازه موهای سرم پسر داشتم و در این راه فدا می‌کردم.
کاربر ۱۴۴۶۸۰۳
۸
قرآن آوردم تا از زیرش رد شود. دستم را بوسید: -مامان! من موقع شهادت داوود دیدم که چقدر روحت بزرگه. می‌دونم تحمل می‌کنی. لبم را گاز گرفتم. فکرش را هم نمی‌توانستم بکنم: -من که شهادت ندارم. من برمی‌گردم؛ ولی دوری‌ام را هم تحمل می‌کنی؛ می‌دونم. چشم‌های قشنگش برق زد: -اما صفا داره‌ها یه‌دفعه مادر دو تا شهید بشی. مکثی کرد: -مامان! خدا این‌قدر کمکت می‌کنه، غبطه می‌خورم به حالت. طاقتم تمام شد: -علیرضا! نفسم داره بند میاد. این حرفا چیه موقع رفتن می‌زنی؟ -شوخی می‌کنم بابا! اینا رو می‌گم دلت خوش باشه که مثلاً قراره مادر دو تا شهید بشی. صدای خس‌دار نفس‌هایش به جانم چنگ می‌کشید. بغض نمی‌گذاشت حرف بزنم. همه حرف‌هایم شد آغوشی که برای آخرین بار تن لاغرش را پناه داد. پیشانی‌ام را بوسید. بوی داوود را می‌داد. دلم نمی‌خواست برود؛ ولی سرتاپایش شوق رفتن بود.
nahidtalanchi
۷
ما بدهکار این ملتیم.
مرتضی ش.
۷
-محمودآقا! من از شما هیچی نمی‌خوام. فقط پول حلال توی این خونه بیار. من هم قول می‌دم بچه‌های خوبی تربیت کنم.
°•. MaryaM .•°
۷
«قد کشیدند، مرد شدند، شهید شدند.»
Noun.
۷
-فروغ! چرا وقتی از قبر رسول بیرون اومدی داشتی می‌خندیدی؟ تعجب کردم: -مگه اونجا جای خنده بود؟ -به والله می‌خندیدی. یه لحظه ترسیدم عقلت زایل شده باشه؛ ولی لبخندت آرامش داشت. هرچه گفت یادم نیامد که خندیده باشم. فهمیدم کار رسول است. خواسته بودم کمکم کند. او هم حرف مادرش را زمین نزد.
Bookworm
۷
از روزهای جنگ به بعد، دیگر هیچ‌وقت همه با هم دور سفره جمع نبودیم.
مرتضی ش.
۶
در سجاده ایستادم. دست‌های کرختم را به سختی تا کنار گوشم بالا آوردم. یادم نیست چه نیتی کردم؛ ولی الله اکبر که گفتم، از این دنیا جدا شدم. من بودم و خدا و اشک و بوی بهشت.
مرتضی ش.
۶
-شاه خیلی وقت پیش انقلاب سفید کرد؛ ولی انقلابِ ما سرخ و خونین است. از ابتدایش متصل به قیام آقا امام‌حسین (علیه‌السلام) و انتهایش متصل به انقلاب حضرت ولی‌عصر (عج‌الله فرجه تعالی شریف).
°•. MaryaM .•°
۶
بعد از قتل جهان‌پهلوان‌تختی، محمد کنار عکسش ایستاد و عکس گرفت. در عکس، کف دست خودش نوشته بود: «راهت ادامه دارد.» همین عکس شد گناه نابخشودنی‌اش. ساواک بو کشید و پیدایش کرد. با قطع نخاعش از گردن، پرونده کوتاه زندگی‌اش را روی تشک کشتی بست. تازه نوزده سالش شده بود. یکی از دخترهای محل نشان‌کرده‌اش بود.
hamnafas
۶
مسجد، هر کلاس آموزشی که می‌گذاشت، اسم بچه‌های من در لیست بود. از کلاس احکام و قرآن گرفته تا کلاس‌های نظامی. دیگر خانه پیدا نمی‌شدند. انگار قرار بود عادت کنم به روزهایی که نیستند؛ روزهای جنگ.
مرتضی ش.
۵
سر کج کرده بود و آسمان را نگاه می‌کرد: -الهی العفو. العفو. العفو... از التماسش در قنوت بغض کردم. شانه‌هایش می‌لرزید؛ مکث می‌کرد و باز: -العفو. العفو. العفو...
مرتضی ش.
۵
-آفرین پسرهای خوبم! در دنیا و آخرت عاقبت‌به خیر شدید و ما رو پیش خدا و امام و ملت سرافکنده نکردید. خدا رو شکر که بچه‌هام از گروه منافقین نبودن. خدا رو شکر که بچه‌هام عاقبت‌به‌خیر شدن. بچه‌هام نه به من و ایران، بلکه به اسلام در اندازه خودشون خدمت کردن.
fr
۵