یک روز، جواد بهم گفت میخواهی کارت درست شود؟ گفتم آره. گفت من رفتم حرم امامرضا (ع) برای تو دعا کردم. خودم مجرد بودم؛ اما برای تو دعا کردم که زن خوب گیرت بیاید. حالا ببین کار خودم حل شده. تو هم برو برای باقی بچهها دعا کن تا کارت حل شود.
یک بار دیگر که با هم بودیم و حرف کشید به حق رفاقت، قسم خورد که تا حالا ننشستهام سر نماز و اول برای خودم دعا کنم. بعد از دعا برای امامزمان و رهبر، اول برای رفیقهایم دعا کردهام. اول برای شما دعا کردهام، بعد برای خودم.