جملات زیبا از متن کتاب بر بلندای حلب | طاقچه
تصویر جلد کتاب بر بلندای حلب

کتاب بر بلندای حلب

روایتی از مقاومت نیروهای ارتش ج. ا. ا. مقابل داعش

۴.۹(از ۹ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
زهرا قربانی، قاسم قاسمی
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
- آتیشمون می زنید؟! خدا بارون می فرسته و خاموشش می‌کنه. ممنون خدا!
hiba
۵
جنگ نتوانست من را از پا بیندازد؛ ولی دلتنگی کمرم را شکست.
hiba
۵
ای بغض فروخفته مرا مرد نگه دار تا دست خداحافظی‌اش را بفشارم
راحله
۳
همهٔ بچه‌ها کنارم بودند؛ اما محسن نبود و من حس می‌کردم هیچ‌کس نیامده!
hiba
۳
مرد اگر گریه کند معترف ضعفش نیست رود، اشکی است که از کوه حکایت دارد
Mamademad Roshani
۳
فرق امروز ما با هم‌وطنانمان در ایران در این است که آن‌ها منتظرند تا برای تفریح به دشت‌ودمن بروند و ما برای دفاع از حرم آل‌الله، به دشتِ خون...!».
hiba
۲
کتاب تمام شد و حالا احساس می‌کنم تازه از جنگ برگشته‌ام.
hiba
۱
وسط جنگ باشی و دلتنگ بشوی، پیرت می‌کند!
hiba
۱
وای اگر چشم بخواند غم ناپیدا را...!
hiba
۱
خودش کنارم نبود؛ اما فکرش دلم را گرم می‌کرد
hiba
۱
از پنجرهٔ ماشین به بیرون نگاه می‌کردم. مردم مثل همیشه تا لحظهٔ آخر درگیر خریدهای عیدشان بودند. کسی به جنگ و درگیری و دوری و دلتنگی فکر نمی‌کرد. وسط جنب‌وجوش و شادی عید، ما در مسیری می‌رفتیم که از برگشتنمان اطمینانی نداشتیم. رفتنمان با خدا بود و برگشتنمان هم با خدا!
hiba
۰
شهری که همیشه شلوغی و ترافیکش آزارم می‌داد این‌بار برایم عزیزتر شده بود. با خودم می‌گفتم: - هیچ کدوم از این مردمی که ما از کنارشون رد می‌شیم، نمی‌دونن سرنشین‌های این ماشین به کجا و برای چی می‌رن. من برای تأمین امنیت کشورم پا تو این راه گذاشتم تا سالای بعد هم مردمم رو همین‌جور خوشحال ببینم؛ نه‌اینکه مثل مردم سوریه زیر رگبار گلوله زندگی کنن!
hiba
۰
حالا تمام من در این پلاک خلاصه می‌شد.
hiba
۰
نیازی به توضیح راهنما نداشت. اینجا زینبیه بود. جایی که دشمن در طول چند سال گذشته، تمام توانش را برای تخریب آن گذاشته بود؛ اما مدافعان حرم، با مقاومتی مثال‌زدنی، اجازهٔ چنگ‌اندازی تکفیری‌ها به این منطقه را نداده بودند.
hiba
۰
- قربون خدا برم که به بچهٔ اسیر این‌قدر عزّت می‌ده که مزارش کنار کاخی به این قشنگیه! کاخی که هیچ‌کس به اون توجهی نداره و دل همه برای زیارت این طفل شهید می‌تپه!
hiba
۰
باورم نمی‌شد روزی در زندگی‌ام حتی عید را هم فراموش کنم!
hiba
۰
کیسهٔ کوچک جای مهر را از جیبم درآوردم و روبه‌قبله نشستم. خودم را سپردم به نور خدا، تا خستگی‌ام، دلتنگی و تنهایی‌ام را دقایقی فراموش کنم.
hiba
۰
دلم می‌خواست، سرم را به دیوار تکیه بدهم و یک‌دلِ‌سیر اشک بریزم؛ ولی فرمانده که گریه نمی‌کند!
hiba
۰
جعفری همان‌طور که به روبه‌رو نگاه می‌کرد، کمی از خودش و زندگی‌اش برایم تعریف کرد. گفت که متولد افغانستان است و در جوانی‌اش به ایران آمده. در یزد ساکن شده و با کارگری روزگار گذرانده است. البته الان وضعیتش بهتر شده و با مهندسی کار می‌کند که پیمانکار پروژه‌های ساختمانی است. فرزندانش تحصیل‌کرده هستند و یکی از دخترانش هم پزشک است. خودش ورزش رزمی کار کرده و مربی تکواندو هم هست. می‌گفت، از زندگی‌اش راضی است و نیاز مالی آن‌چنانی ندارد. روزی به‌صورت تصادفی با مسئول اعزام نیروهای فاطمیون در یزد آشنا شده و وقتی شوروحرارت هم‌وطنانش برای اعزام را دیده، او هم ترغیب شده که به سوریه اعزام شود و در جهاد با تکفیری‌ها شرکت کند. جعفری، پیرمرد خوش‌صحبتی بود و با حالتی پدرانه و بسیار متین و آرام صحبت می‌کرد. در مدت مأموریت، او را فردی زیرک و محتاط دیدم که برای همهٔ کارهایش، تدبیری می‌اندیشید.
شیدا
۰
حرف شهادت که به میان آمد صاحب گفت: - من که شهید نمی‌شم. خودم خبر دارم! ولی محسن و مجتبی قشنگ خوراک شهادتن. حرفش را تأیید کردم و گفتم: - منم مطمئنم شهید نمی‌شم! هیچ چیز من به شهیدا نمی‌خوره. اصلا اونا یه جور خاصین که من نیستم! چهره‌هاشون نوربالا میزنه! دقیقا مثل شما دوتا! (محسن و مجتبی).
شیدا
۰
به‌سختی شناختمش، حاجی! صورتش داغون شده بود. وقتی پیداش کردن زیر یه بوته گل محمدی بوده و همهٔ گل‌ها ریخته بوده روی تنش! اولش نتونستن بشناسنش حاجی. می‌دونی یعنی چی؟! ببین باهاش چی‌کار کردن که چهرش رو نشناختن! لامذهب‌ها تیر خلاص توی صورتش زدن. می‌گفتن از روی قد بلندش و لباسش که پاره شده بود و خودش دوخته بود و نوع لباسش که لباس فرمانده‌ها بود، متوجه شدیم که محسنه!
شیدا
۰
غریب گیر آوردنش! دوره‌اش کردند، همان‌گونه که دوست داشت، مثل اربابش حسین!
شیدا
۰
اشک امانم نمی‌داد. شبی را به‌یادآوردم که با بچه‌ها به مجتبی و محسن می‌گفتیم شما دوتا حتما شهید می‌شوید، خاطراتشان از جلوی چشمم رد می‌شد و هق‌هق می‌کردم!
شیدا
۰
بعد از شهادت محسن، وقتی کشاورزها به منطقه آمدند دنبال عبدالرضا می گشتند. حال خوبی نداشتم و نمی‌خواستم دوباره همه‌چیز برایم تازه شود؛ اما وقتی سرپرست کشاورزها چندباری سراغ عبدالرضا را گرفت، برایش توضیح دادیم که در عملیات شهید شده! چند لحظه‌ای شوکه بود و حرفی نمی‌زد، سرش را پایین انداخت و به‌سمت بقیهٔ کشاورزها رفت. چند دقیقه که گذشت صدای گریه‌وزاری کل منطقه را برداشته بود. همهٔ کشاورزها، زن و مرد، دست از کار کشیده بودند و گریه می‌کردند. فکر نمی‌کردم محسن آن‌قدر برایشان عزیز باشد.
شیدا
۰