بَکس فریزبی را انداخت برای آندرس. آندرس انداخت برای پِپِر. پِپِر هم برای الیوت.
نزدیک بود فریزبی از دست الیوت بیفتد. آن را به ویلا داد. ویلا هم انداخت برای ماریگُلد. ماریگُلد هم برای سباستین و سباستین انداختش زمین. او همیشه میانداختش.
بلند گفت: «دست خودم نیست! امواج صوتیش خیلی نور داره!»
نُری یخدربهشتش را نوشید و دوستانش را نگاه کرد.
شک داشت که دیگر بخواهد برای معمولی بودن تمرین کند. شک داشت که دیگر بخواهد برگردد خانه پیش پدر.
یعنی این کار تسلیمشدن بود؟
یا فقط راه متفاوتی را انتخاب کرده بود؟
الینُر باکسوود هورِس با خودش گفت: «شاید دوست دارم وارونه بمونم.»