آنجا، هنوز نور هست. نوری که چهرهات را رنگپریده خواهد کرد، نوری که شبیه مرگ است. برو آنجا که مردم خوشبختاند چون آنها عشق را نمیشناسند. آنقدر سیرند که دیگر نه نیازی به کس دیگری دارند نه به خدا. شبها، درهاشان را قفل میکنند و با صبر و حوصله منتظر میمانند که زندگی بگذرد.
به پرندهی زخمی میگویم:
ـ بله، میدانم. خیلی سال پیش، تو یک شهر گم شدم. هیچکس را آنجا نمیشناختم. پس برایم زیاد مهم نبود که کجا هستم. میتوانستم آزاد و خوشبخت باشم چون آنموقع هیچکس را دوست نداشتم.