همان موقع چیزی در سینهاش تغییر کرد. ویکتور با خودش گفت قلبم بود که شکست. در آن لحظه توانست عمق عبارتی که شنیده بود را درک کند. انگار صدای شکستن چیزی را درونش شنید و بعد وجودش از آن شکستگی بیرون ریخت. آنقدر که کاملاً خالی شد. نه خاطرهای از گذشته داشت، نه نگران حال بود و نه از آمدن آینده میترسید. با خودش گفت شبیه این میماند که تا سر حد مرگ خونریزی کنی.