او افرادی را در جنگل دیده بود که از منظرهٔ یکدست سفید مینالیدند، ولی آنها بیسواد و نادان بودند چون هیچوقت یاد نگرفته بودند چطور دنیا را درست ببینند و صدایش را خوب بشنوند. برف، حرف میزد؛ از طوفانها و پرندگان میگفت و صبح هر روز، قصهای تازه برای گفتن داشت.