لبخند زدم. نمیدانستم «تیزپا» و «چموش» یعنی چه، اما توی این هفتهٔ داغ و وحشتناک، کتاب خانم دیکنسون همان چیزی بود که میتوانست حواسم را از خشکسالی پرت کند و از گرمایی که باعث میشد بیشتر احساس کنم مردهام تا زنده. کنار هم آمدن دقیق کلمهها توی آن کتاب کوچکِ آبی مثل یک معادلهٔ ریاضی بود؛ یعنی معلوم بود جای هر کدامشان دقیقاً در شعر کجاست.