اینجا فقط جملههای کوتاه و افکار بلند دوام میآورند. هرگز اینجا نیایید مگر اینکه خودتان هم از جنس شمال باشید و به طلسمهای طولانی خو کرده باشید. اینجا فاصلهها فرو میریزد و زمان نادیده گرفته میشود. کودکان با سورتمههایی که سگها آنها را میکشند، روی دریاچه اسکیتبازی میکنند و اسمشان را روی آن حک میکنند. مردم با کتاب خواندن از پس شبهای زمستان برمیآیند و صفحات کتاب را صدها بار سریعتر از گردش روزها ورق میزنند و به این میماند که در خلال آن ماهها، چرخدندههای کوچک به دور چرخدندهای بزرگتر میچرخند. زمستان به اندازۀ پنجاه کتاب طول میکشد و شما را مثل یک حشرۀ خشکشده به سکوت میکشد، جملههایتان تبدیل به کلمه میشود و عقربۀ ساعت به جای دوازده عدد فقط یک عدد را نشان میدهد.