جملات زیبا از متن کتاب چشم های سبز هی هو ها ما | طاقچه
تصویر جلد کتاب چشم های سبز هی هو ها ماsubscriptionAvailable

کتاب چشم های سبز هی هو ها ما

رمان نوجوان

نوع کتاب
۴.۲ امتیاز(از ۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
ریحانه جعفری

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کاربر ۹۳۹۰۵۱۴
۱
انتظار نداشتم بفهمد. مگر تا حالا من را فهمیده بود؟!
کاربر ۹۳۹۰۵۱۴
۱
پریدم و شانه‌های پرویز را فشار دادم به دیوار. فریاد کشیدم: «تهمت می‌زنین، جاسوسی می‌کنین، مسخره می‌کنین، تعقیبم می‌کنین، چه مَرگتونه لعنتی‌ها؟»
کاربر ۹۳۹۰۵۱۴
۱
«بهش احترام می‌ذارم چون تسلیم نمی‌شه. حتی اگه بخوای زیر پا لِهش کنی تا لحظهٔ آخرِ زندگی‌ش دنبال راه نجاته.» کفشدوزک را گذاشت زمین.
کاربر ۹۳۹۰۵۱۴
۰
لرزی از تنم گذشت. زیرلب گفتم: «قبر...» دورتادور را نگاه کردم. ناامید اضافه کردم: «اما هیچی این‌جا نیست!» با لب‌هایی آویزان گفت: «آره، یه قبر خالی!»
کاربر ۹۳۹۰۵۱۴
۰
گفت: «قاصدک بود. اونم این‌وقتِ‌سال! آرزو کردم زندگی‌ت پر از بی بشه؛ بی‌دُم. بی‌نگرانی. بیکابوس. فوتش کردم بره آرزوم‌و برآورده کنه.»
کاربر ۹۳۹۰۵۱۴
۰
ولو شدم رو صندلی ایستگاه. آمبولانسی آژیرکشان رد شد. کاش نعش من توش بود.
کاربر ۹۳۹۰۵۱۴
۰
بعد از دو روز سخت و پر اضطراب، پر از حس‌های گند عجیب بودم. غصه رسیده بود به حلقم. هر آن می‌خواست از چشم‌هام بریزد پایین.
کاربر ۹۳۹۰۵۱۴
۰
نابود شدم. نابود. دست‌وپام مثل چی می‌لرزید. ولو شدم کنار کوچه. روده‌هام آمده بودند تو حلقم. حالم به‌هم خورد. زمان متوقف شده بود و من ذره‌ذره محو شدنم را می‌دیدم.
کاربر ۹۳۹۰۵۱۴
۰
«تا وقتی برات چرکِ چروکی و لعنتی هستن، یعنی هنوز قبول نکردی بهشون کمک کنی. کارِت رو باور نداری. وقتی باورش نداری از پسش برنمی‌آی.»
کاربر ۹۳۹۰۵۱۴
۰
خوشحال شدم که آمد. دلم می‌خواست بماند. دلم می‌خواست حال بابا خوب شود. دلم می‌خواست یک خانواده باشیم.