جملات زیبا از متن کتاب آخرین قایق | طاقچه
تصویر جلد کتاب آخرین قایقsubscriptionAvailable

کتاب آخرین قایق

نوع کتاب
۴.۵ امتیاز(از ۲۱ رأی)
پدیدآورندگان: 
لورل اسنایدر، راضیه خشنود

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Emily
۲۱
رؤیای کودکی‌ام به حقیقت پیوست و امروز من یک نویسنده‌ام. کتاب‌هایم در قفسه‌های کتاب همه‌جای دنیا هستند، و بچه‌هایی که آن‌ها را می‌خوانند اغلب برایم پیام می‌فرستند. با این‌که هنوز سعادت نداشته‌ام ایران را ببینم، احساس خاصی دارم از این‌که می‌دانم همان‌طور که من با خواندن کتاب‌ها ایران را دیده‌ام، حالا بچه‌های ایرانی هم می‌توانند از طریق صفحات کتاب آخرین قایق، با من دیدار کنند. امیدوارم از این داستان لذت ببرید. داستانی که دربارهٔ جزیرهٔ اسرارآمیز من است، مکان خاصی که زاییدهٔ خیال من است.
Emily
۴
دهان جینی بسته شد، چشم‌هایش را به زمین دوخت. نمی‌خواست اوضاع را برای دین سخت‌تر کند. فقط می‌خواست دین این‌قدر بی‌خیال نباشد. آهسته گفت: «معذرت می‌خوام. فقط دلم واسه‌ت... خیلی تنگ می‌شه، همین.» «خب معلومه. من هم دلم تنگ می‌شه. ولی این انتخاب خودم نیست. می‌فهمی؟» جینی لبش را گاز گرفت، سعی می‌کرد دوباره حرف اشتباهی نزند. ولی نتوانست ساکت بماند. «شاید هم باشه. منظورم اینه که، می‌تونی... بمونی.» دین چشم‌هایش را ریز کرد. «بمونم؟» جینی به دین نگاه کرد و سرش را به نشانهٔ تأیید تکان داد. دین گفت: «می‌دونی که نمی‌تونم، جینی.» «چرا؟» «چون نمی‌شه.»
starlight
۲
با دهانی نیمه‌باز، کنار او به داستان درختی گوش کرد که همه‌چیزش را به پسری داد... سیب‌هایش، شاخه‌هایش... تا این‌که از درخت فقط کُنده‌ای باقی ماند. جینی فکر کرد داستان غم‌انگیزی است... ولی بخشیدنِ همه‌چیزت، خیلی عجیب است... این‌همه عاشق کسی بودن، همیشه و تا ابد کنارش ماندن... طاقت آوردن.
starlight
۲
جینی گفت: «آره، ولی تا وقتی من ارشدش هستم، وظیفهٔ منه که مواظبش باشم. درسته؟» بن پرسید: «واقعاً؟ من فکر می‌کردم وظیفه‌ت اینه که یادش بدی خودش مواظب خودش باشه. وگرنه وقتی تو بری چی می‌شه؟
معصومه توکلی
۲
«ببینم چی داری می‌خونی؟» اِس کتاب کهنه و پوسیده را بالا گرفت. روی جلدش تصویری از هیولایی خوابیده و قایقی بادبانی داشت. «آهان! این‌یکی از کتاب‌های محبوب منه. همیشه فکر می‌کردم اون‌جا یه‌کمی شبیه جزیرهٔ خودمونه. چرا واسه‌مون نمی‌خونیش؟»
Zohreh
۲
مامان‌ها بچه‌هاشون رو ترک نمی‌کنن، مگه این‌که مجبور باشن. مامان‌ها همیشگی و ابدی‌ان.
Zohreh
۲
بدبختانه، این‌که خودش دنیا را ویران کرده، به این معنا نبود که خودش هم می‌تواند درستش کند.
starlight
۱
ترس این‌جوریه، درسته؟ توی ذهن آدم رشد می‌کنه.
mahzooni
۱
جینی به چینی شکسته خیره شد،
Zohreh
۱
اگر دوران کودکی نداشتیم، هرگز نمی‌توانستیم این‌قدر زمین را دوست داشته باشیم جورج الیوت، آسیاب رودخانهٔ فلاس
Zohreh
۱
انگار واسه‌ت مهم نیست. انگار خودت هم دلت می‌خواد بری. یا شاید همین حالا هم رفتی. انگار خیلی وقته رفتی.
Zohreh
۱
بخشیدنِ همه‌چیزت، خیلی عجیب است... این‌همه عاشق کسی بودن، همیشه و تا ابد کنارش ماندن... طاقت آوردن.
Zohreh
۱
«نمی‌تونی کارهایی رو که دوست داری هر روز انجام بدی، اون‌طوری دیگه مزه نمی‌دن.»
Zohreh
۱
اگه همین حالا مجبورش نکنی برگرده توی آب، ترسش بیشتر می‌شه. خاطره‌ش از اتفاقی که واقعاً افتاده بدتر می‌شه. ترس این‌جوریه، درسته؟ توی ذهن آدم رشد می‌کنه.
Zohreh
۱
فقط می‌خواست فرار کند، از همه‌چیز، از همهٔ آن‌ها. از همهٔ دنیا. گاهی تحمل‌ناپذیر می‌شد، زیادی نزدیک و زیادی شلوغ بود.
Zohreh
۱
دیگران. همیشه دیگران. همیشه باید به دیگران فکر می‌کرد.
Zohreh
۱
«بعضی وقت‌ها باید کاری رو بکنیم که دوست نداریم.»
Zohreh
۱
وانمود کرده بود دنبال نشانه‌های امنیت است، ولی فقط تظاهر می‌کرد و رؤیا می‌بافت. در اصل دنبال خطر می‌گشت و پیدایش هم کرده بود. پشت ترسی که در دلش ضرب گرفته بود، یک‌جورِ ناخوشایندی، از یافتن چیزی که دنبالش بود، احساس رضایت می‌کرد.
Zohreh
۱
یه چیزهایی هست که از خواستهٔ ما مهم‌تره. بعضی وقت‌ها ما مهم نیستیم. بعضی وقت‌ها ما شخصیت اصلی داستان نیستیم.
Zohreh
۱
ساخت کتاب یک‌جور کیمیاگری است. فرایندی شگفت‌انگیز که یک داستان را به یک شیء زیبا بدل می‌کند و بعد، آن را با دنیا به اشتراک می‌گذارد.
Zohreh
۰
‘لازم نیست هر چیزی رو که جینی می‌خواد بهش بدین، فقط بذارین خیال کنه چیزی رو که می‌خواسته به دست آورده.’
Zohreh
۰
این را هم می‌دانست که این دلتنگی را پذیرفته، همان‌طور که چیزهای دیگر را می‌پذیرفت.
Zohreh
۰
کاش وقت بیشتری داشت. کاش فرصت داشت جبران کند. ولی دیگر فرصتی باقی نمانده بود...
Zohreh
۰
«اوضاع بد نیست، فقط با همیشه فرق داره. فقط باید به این وضعیت عادت کنن. الان همه گیج‌ان. کم‌کم درست می‌شه.»
Zohreh
۰
«کدوم قانون؟ هیچ‌کدوممون دلیل کارهایی رو که انجام می‌دیم نمی‌دونیم. هیچ‌کدوممون. هیچ‌کس تا حالا بهمون چیزی نگفته.»
Zohreh
۰
واقعاً عصبی بود. ولی از کجا باید شروع می‌کرد. تازه، حرف زدن چه فایده‌ای داشت؟ چطور می‌توانست توضیح بدهد خودش هم حال خودش را درک نمی‌کند؟
Zohreh
۰
همان‌طور که می‌دانست ستاره‌ها با غروب آفتاب ظاهر می‌شوند، با همان اطمینان هم می‌دانست قرار است چه اتفاقی بیفتد. می‌دانست و کاری از دستش بر نمی‌آمد. انگار خشکش زده بود. احساس خفگی می‌کرد.
Zohreh
۰
نمی‌دانست چه چیزی واقعی‌ست، احساساتش، ترس‌هایش، چیزهایی که در دلش داشت. نمی‌دانست چطور توضیح بدهد که دیگران درکش کنند.
Zohreh
۰
مطمئن نبود بخواهد گریه کند، یا کسی را کتک بزند. فقط چیزی گلویش را می‌فشرد. یک‌جور کشش و انقباض. انگار کلماتی آن‌جا گیر کرده بودند که می‌خواستند پرواز کنند و مثل آتش فوران کنند. کلماتی که بلد نبود به زبان بیاورد. فکر کرد شاید اگر جیغ بزند حالش بهتر شود، فقط جیغ، بدون هیچ کلمه‌ای.
Zohreh
۰
کدام آدمی دیوارهای دنیا را خراب می‌کند و وقتی سقفش دارد فرو می‌ریزد فرار می‌کند؟