«یاد انیمیشن معروفی افتادم دربارهٔ یه زندانی که میلهها رو تکون میداد و با ناامیدی میخواست بیاد بیرون... ولی سمت راست و چپش باز بود، میلهای در کار نبود.»
مکث میکند تا تصویر در ذهنم نقش ببندد.
«تنها کاری که زندانی باید انجام بده اینه که یک قدم بره اونطرفتر. ولی در عوض همچنان میلهها رو دیوانهوار تکون میده. اکثر ما همینطوری هستیم. احساس میکنیم که گیر افتادیم، توی سلولِ احساسات خودمون به دام افتادیم، ولی راه خروج وجود داره... تا زمانی که بخوایم اون رو ببینیم.»