نمیتونی تصور کنی که بچه چه تغییری ایجاد میکنه. زندگیت کاملاً عوض میشه. برای همیشه. البته برای مرد هرگز این اتفاق نمیافته. نه به همون شکل.
[آرمان: منظورت چیه؟]
مارگریت: دیگه تنها نیستی. وصل شدی... به کسی که هم خودته، و هم خودت نیست. از گوشت و خون خودته. البته من برادرام رو هم دوس دارم... اما... شما بزرگ میشید... ترکم میکنید، دنبال کار خودتون. تا اینکه اگه زن بشی، یه بچه میآری. بعدش دیگه هرگز تنها نمیمونی. چه بخوای، چه نخوای... چه بچهتو ببینی، چه نبینی. هست. قسمتی از وجودته. پارهٔ تنت. دیگه یه دلیل داری... یه مقصودآه، هیچ سرنوشتی به خوبی بچهداشتن نیست!