کاش ما هم به جای حُبّ آزادی، حَبّ آزادی داشتیم، نه از بهر آنکه خویشتن را به ساحل دریای آفتابی درافکنیم و عریان از خویش در آن غوطه خوریم، که به جای آنهمه خونها و زخمها، با این حبّ نشاط، شادمان و بیبذلِ خون به ساحل آزادی میرسیدیم... اما ما شادی را گم کردهایم و صدایمان نتراشیده و خشدار شده است، بسکه فریاد سردادهایم. (قرصی دیگر میخورد.) بگذار به جای آن دریای خون، یکبار هم به دریای آفتابی پای بگذاریم...