جملات زیبا از متن کتاب از تابستان تا تابستان | طاقچه
تصویر جلد کتاب از تابستان تا تابستانsubscriptionAvailable

کتاب از تابستان تا تابستان

۴.۵(از ۵۳ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۱۶۵,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

مرگ هم تقریباً مثل برف است؛ نمی‌دانی کِی می‌آید، حتی اگر وقتش معمولاً زمستان‌ها باشد.
Book worm
۲۴
«ببین رفیق، اگه به‌خاطر دلتنگی برای کسی غمگین می‌شی، یعنی اون آدم برات مهمه. اینکه کسی برات مهم باشه، بهترین چیز دنیاست. ما کسایی که دلتنگ‌شون هستیم رو توی قلبمون نگه می‌داریم.»
یـ★ـونا
۷
مرگ هم تقریباً مثل برف است؛ نمی‌دانی کِی می‌آید، حتی اگر وقتش معمولاً زمستان‌ها باشد
کاربر ۶۱۳۴۱۶۱
۷
او آن‌طرف بابا نشسته بود و زل زده بود به آتش. ای کاش می‌توانستم همان موقع کمی از بابایم را به لِنا بدهم تا بداند بابا داشتن چه حسی دارد… بابایی که آتش درست کند و از کوه خوشش بیاید. راستش به‌نظر من لِنا باید بتواند گه‌گاهی بابای من را قرض بگیرد.
daisy
۴
آخرش گفتم: «بابابزرگ، خیلی دلم براش تنگ شده.» و زدم زیر گریه. بابابزرگ نگاهی جدی بهم انداخت و گفت دلتنگ‌شدن برای آدم‌ها، بهترین حس غم‌انگیز دنیاست. گفت: «ببین رفیق، اگه به‌خاطر دلتنگی برای کسی غمگین می‌شی، یعنی اون آدم برات مهمه. اینکه کسی برات مهم باشه، بهترین چیز دنیاست. ما کسایی که دلتنگ‌شون هستیم رو توی قلبمون نگه می‌داریم.» و دستش را آرام به سینه‌اش کوبید.
daisy
۴
بابابزرگ نگاهی جدی بهم انداخت و گفت دلتنگ‌شدن برای آدم‌ها، بهترین حس غم‌انگیز دنیاست.
Akbaran nastarzade
۴
گفتم: «حالا تو هم یه بابا داری، لنا!» از ته دل خندید و گفت: «کله‌پوک، معلومه که دارم!» و آخرین وافل قلبی را بلعید. با خوشحالی فکر کردم؛ منم یه دوست صمیمی دارم.
یـ★ـونا
۳
عمه‌مامانی من را از آن بغل‌های مهربان و محکم کرد و قول داد چه برف‌ها را پارو کنم چه نکنم، برایم وافل بپزد. یکشنبه برف آمد. همان یکشنبه، عمه‌مامانی از دنیا رفت.
maneli1388
۲
مرگ هم تقریباً مثل برف است؛ نمی‌دانی کِی می‌آید،
memol
۲
مرگ هم تقریباً مثل برف است؛ نمی‌دانی کِی می‌آید،
memol
۲
اگر با دقت نگاه کنید، متوجه می‌شوید که رنگ آبیِ دریا هر روز فرق می‌کند.
🌻STAY🌻
۲
«تریل که مرد نیست!» پرسیدم: «پس چی‌ام؟» «تو همسایه‌ای.» پیش خودم گفتم: اَه... و حسرت خوردم که چرا نگفت دوست صمیمی‌اش هستم.
maneli1388
۱
جنگ‌بازی کیف می‌دهد. اما صلح خیلی بهتر است.
maneli1388
۱
مرگ هم تقریباً مثل برف است؛ نمی‌دانی کِی می‌آید، حتی اگر وقتش معمولاً زمستان‌ها باشد.
maneli1388
۱
گفتم: «حتماً بین بال‌هاشون می‌خاره. فرشته‌ها رو می‌گم.»
maneli1388
۱
پدر و مادر عمه‌مامانی و بابابزرگ توی جنگ کارهای غیرقانونی زیادی می‌کردند، چون وقتی کشوری به کشور دیگر حمله می‌کند، همه‌چیز سر و ته می‌شود: کارهای غیرقانونی تبدیل می‌شوند به درست‌ترین کارهای ممکن.
Akbaran nastarzade
۱
وقتی کار اشتباهی می‌کنی پدر و مادرها همیشه بو می‌برند. این‌دفعه هم همین‌طور بود. انگار رادار-سرخود دارند.
thenaz
۱
«تقصیر تو بود تریل، احمق بی‌مغز.» این را گفت و بدون آنکه صدمه‌ای دیده باشد از جا بلند شد. پیش خودم فکر کردم خیلی هم تقصیر من نیست، اما چیزی نگفتم. فقط خوشحال بودم که زنده است. مثل همیشه.
🌻STAY🌻
۱
مغرورانه گفت: «این‌قدر از جاهای بلند افتادم که دیگه عادت کردم. هیچ کاری نیست که جرئتش رو نداشته باشم.»
🌻STAY🌻
۱
دلتنگ‌شدن برای آدم‌ها، بهترین حس غم‌انگیز دنیاست.
🌻STAY🌻
۱
گفت: «ببین رفیق، اگه به‌خاطر دلتنگی برای کسی غمگین می‌شی، یعنی اون آدم برات مهمه. اینکه کسی برات مهم باشه، بهترین چیز دنیاست. ما کسایی که دلتنگ‌شون هستیم رو توی قلبمون نگه می‌داریم.»
🌻STAY🌻
۱
ای‌کاش کسی بزرگ‌ترها را اختراع نمی‌کرد. آن‌ها همه‌اش بچه‌ها را برمی‌دارند و به جاهایی می‌برند که فقط خودشان دوست دارند!
🌻STAY🌻
۱
خوشبختانه الان دیگر توی تعطیلات تابستانیم ... وگرنه لِنا آن‌قدر از مدرسه کلافه می‌شد که می‌رفت توی کُما و به قول خودش «ریق رحمت را سر می‌کشید.»
book worm
۰
«بیا به مامان نگیم که تو و لِنا امروز تنهایی توی شهر بودین، باشه تریل؟» قول دادم. اما فایده‌ای نداشت. روز بعد، عکس بزرگی از من و لِنا توی روزنامه چاپ شد. خانمی که از ما عکس گرفته بود خبرنگار بود. مامان از بالای روزنامه سرک کشید و گفت: «واقعاً خیلی آب‌زیرکاه شدی، تریل خان!»
maneli1388
۰
ای کاش می‌توانستم همان موقع کمی از بابایم را به لِنا بدهم تا بداند بابا داشتن چه حسی دارد… بابایی که آتش درست کند و از کوه خوشش بیاید. راستش به‌نظر من لِنا باید بتواند گه‌گاهی بابای من را قرض بگیرد.
Akbaran nastarzade
۰
مه‌مامانی عین من زنده بود و امروز کاملاً مُرد. اگر من هم بمیرم چی؟ بچه‌ها هم می‌میرند. پسرخالهٔ لِنا توی تصادف مُرده بود؛ فقط ده سال داشت. مرگ هم تقریباً مثل برف است؛ نمی‌دانی کِی می‌آید، حتی اگر وقتش معمولاً زمستان‌ها باشد.
Akbaran nastarzade
۰
«ولی بابابزرگ، آدم نمی‌تونه با کسایی که این‌توئن بازی کنه.» و دستم را به سینهٔ خودم کوبیدم.
f.m
۰
ناگهان فهمیدم تحملش را ندارم که اتفاقی برای لِنا بیفتد.
f.m
۰
گفت: «بهشت بالای ستاره‌هاست؟»
f.m
۰