همه به آن شیء روی میز خیره شده بودند. بهنظر آنا با آن نمیشد هیچکاری انجام داد.
ماما پرسید: «چند بود؟ »
پاپا گفت: «نگران آن نباش. دیلی پاریسین امروز کمی بیشتر به من پول داد و پول آن درآمد. »
ماما دیگر کاملاً از کوره در رفت: «اما ما آن پول را لازم داریم. کرایهخانه را باید بدهم و حساب قصاب را. آنا یک جفت کفش احتیاج دارد. ما قرار گذاشته بودیم آن پول را برای این چیزها خرج کنیم. »