میخوام تصور کنم از اول فقط یه بابا داشتم و هیچوقت مامان نداشتم.»
«اما مامان داشتی.»
«میدونم.»
هالی اخم کرد و با سردرگمی پرسید: «دلت میخواد حتی همون خاطرههای کمرنگی رو هم که ازش داری فراموش کنی؟»
«اینجوری که تو میگی نیست. دلم نمیخواد هر وقت به این موضوع فکر میکنم، ناراحت و عصبی بشم. فقط میخوام به خاطرههای خوب فکر کنم.»
هالی گفت: «اگه اینجوریه، باید بخشش بخوای، نه فراموشی.»