آن شب بعد از شام، اریکا دربارهٔ پسرِ توی اتوبوس و حرفهایی که زده بود، با مامان و بابا صحبت کرد. مامان و بابا هم با من همنظر بودند. این مزرعه خیلی خیلی قدیمی بود و سالهای سال کسی در آن زندگی نکرده بود. درست از آنجور جاهایی بود که مردم با این قصهها برایش داستان میسازند.
بابا گفت: «حتماً این هم نسخهٔ محلی یه افسانهٔ شهریه. مثل داستان اون مردِ...»
مامان با نگاهِ تندش مانع ادامهٔ حرف بابا شد.