«امروز رفتم زیپلاینسواری. فکر کنم یه نُه متری از زمین فاصله داشتیم. خیلی ترسناک بود. ولی از پسش براومدم. محشر بود! تو چی؟ امروز کار هیجانانگیزی انجام دادی؟»
مایک بهش گفت: «هواپیمام سقوط کرد. تازه، کروکودیلها بهم حمله کردن، افتادم توی یه سنوت و یه شهر گمشدهٔ مایایی رو کشف کردم.»
دختر مات و مبهوت نگاهش کرد و بعد هرهر خندید. «دستم انداختی، نه؟»
مایک گفت: «شاید.»