چشمهایش با دیدن سند گشاد شد. گفت: «یه قرارداده. مورِی به بن پیشنهاد کار داده.»
گفتم: «نه.» دیگر نمیتوانستم قضیه را مخفی نگه دارم. «مورِی نه. سازمان خبیثی که اون براش کار میکنه.»
بعد کاغذی را که از روی قرارداد کنده بودم، نشانشان دادم. یادداشتی از طرف مورِی بود.
«سلام، بن!
ببخشید که اون دفعه فرصت نشد با هم حرف بزنیم. امیدوار بودم بتونم بهت هشدار بدم. میدونم این بحثهای حقوقیاش سرت رو درد میاره، واسه همین خلاصهش رو اینجا برات میگم:
اسپایدر داره روی یه پروژهٔ بزرگ کار میکنه که به خدمات آدمی با مهارتهای خاص تو احتیاج داره. میتونیم از کمکت استفاده کنیم و حاضریم پول خوبی بابتش بدیم.
حواست باشه، درسته که دوست داریم با ما کار کنی؛ ولی اصلاً دوست نداریم علیه ما کار کنی. پس مسئلهٔ اصلی اینه: یا به ما ملحق میشی، یا میکشیمت. این یه تهدید توخالی نیست. خودت هم احتمالاً تا الان فهمیدی، ما خیلی راحت میتونیم وارد اردوگاه جاسوسی بشیم.
اگه پایهای، قرارداد رو امضا کن و بذارش توی تنهٔ توخالی درخت بغل دروازهٔ ورودی تا از اونجا بیاریمت بیرون. اگه نیستی، خب... از ملاقاتت خوشبخت شدیم.
۲۴ ساعت وقت داری تصمیم بگیری.»