جملات زیبا از متن کتاب دخترها بابایی‌اند | طاقچه
تصویر جلد کتاب دخترها بابایی‌اند

کتاب دخترها بابایی‌اند

شهید مدافع حرم جواد محمدی به روایت خانواده

۴.۳(از ۴۹ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
بهزاد دانشگر
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی

قیمت:

۱۵,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
توی بین‌الحرمین گفتم بیایید با همدیگر یک عکس خانوادگی بگیریم. کمی مکث کرد، بعد نگاهش را دزدید. گفت ببخشید؛ ولی نمی‌توانم اینجا عکس بیندازم. نمی‌توانم چنین جایی که امام (ع) و خانواده‌اش این‌قدر اذیت شدند، با خانواده‌ام عکس یادگاری بگیرم.
رز سپید
۳۷
یک روز، دیدم توی گوشی‌اش یک اسم عجیب هست: ۷۲۱. گفتم این دیگر کیست؟! گفت یک آدم خاص. گفتم حالا کی هست این آدم خاص؟ گفت حضرت‌عالی! اولش کمی بهم برخورد. گفتم حالا توی دنیا اسم قشنگ‌تر از این نبود برای من انتخاب کنی که این عدد را گذاشته‌ای؟ اما همان وقت پشیمان شدم. حس کردم این یک عدد معمولی نیست. می‌دانستم کارهایش دلیل و حکمت‌هایی دارد که شاید گاهی بقیه از آن سر درنیاورند؛ اما برای خودش مهم بود. برایم توضیح داد که عدد ۷ یعنی هفت آسمان، عدد ۲ یعنی دو دنیا و عدد ۱ یعنی تو. یعنی در هفت آسمان و دو دنیا، برای من فقط همین یک‌دانه‌ای. یعنی این یکی را بیشتر از آن هفت آسمان و دو دنیا دوست دارم. دروغ چرا؟ از این حرف‌زدنش کلی ذوق کردم و دلم غنج رفت.
R.M
۳۱
گفت زندگی دنیا ارزش بیش از این را ندارد. توی قنوتش گریه می‌کرد و می‌گفت الهی اخرج حب الدنیا
R.M
۲۱
روی قبر یک شهید نوشته بود: «پر کاهی بود که تقدیم درگاهت شد.»
R.M
۱۷
می‌گفت تنها چیزی که ریا ندارد، صبر است.
Helena
۱۵
موقع سفره‌انداختن، دوستش را صدا زده بود کنار و بهش گفته بود جوری که خانمت ناراحت نشود، سفره‌ها را از همدیگر جدا کن. برای من سخت است با نامحرم سر یک سفره بنشینم.
آر-طاقچه
۸
بنشین یک گوشه و چند دقیقه با خودت خلوت کن. ببین، ما در درجهٔ اول می‌رویم که با مردم حرف بزنیم. اگر کسی شبهه و بهانه‌ای دارد، با او حرف بزنیم. اگر کسی شلوغ کرد و خواست دعوا راه بیندازد، آن وقت ما هم درگیر می‌شویم. پس اگر به‌خاطر هیجانش، یا به‌خاطر کتک‌زدن بقیه داری می‌آیی، اشکال دارد. اگر فقط داری می‌آیی که به چندتا جوان زور بگویی، اشکال دارد. ببین اگر آن وقتی که داری کتک می‌زنی و کتک می‌خوری، حضرت عباسی به‌خاطر خداست، به‌خاطر امنیت مردم است، به‌خاطر مراقبت از انقلاب است، آن وقت بیا.
آر-طاقچه
۸
حالا گاهی بعضی افراد فکر می‌کنند شهدا از همان بچگی، نورانیت و صفایی داشته‌اند و غیر از بقیه بوده‌اند. نه، این‌طور نبود. یا اینجور نباشد که اگر بچه‌ای را دیدیم که کمی بازیگوش است، فکر کنیم این بچه حتماً شرّ و بدعاقبت است.
Zahra
۶
اگر روزی ده دقیقه با خودتان خلوت کنید، دلتان صاف می‌شود. گفت من از امروز شروع می‌کنم. بقیه‌اش با خودشان است.
s1993
۵
«من خدا را برای کارهایم در نظر می‌گیرم. شما هم اگر این‌طور باشید، خیلی خوب است. با هر چیزی که با نظر خدا مخالف است، ما هم مخالفت کنیم.»
Jaber_313
۴
به قول بابا، دخترها بابایی‌اند.
صـاد
۳
هیچ موقع از عقایدش کوتاه نمی‌آمد که مثلاً حالا یک نفر را جذب کنم
حلما
۳
اگر کربلا بودیم، دلت نمی‌خواست بروی کمک امام‌حسین (ع)؟ بروی کمک حضرت زینب (س)؟ جهاد من این است که بروم از حرم دفاع کنم. جهاد تو هم این است که صبر کنی تا من توی این مسیر کم نیاورم.
fazeleh
۲
چرا داری می‌روی سوریه؟ گفت بابا، مگر وظیفهٔ ما دفاع از اسلام نیست؟ به من بگو اسلام مرز دارد؟ اسلام که حدومرز ندارد.
fazeleh
۲
«پر کاهی بود که تقدیم درگاهت شد.» گفت برای سنگ قبر یک شهید، چه جملهٔ قشنگی است.
s1993
۲
بهش نرسیدم تا شهید شد... .
Zahra
۲
با هر چیزی که با نظر خدا مخالف است، ما هم مخالفت کنیم
حزب اللهی😊☀️
۲
خدا را برای کارهایم در نظر می‌گیرم. شما هم اگر این‌طور باشید، خیلی خوب است. با هر چیزی که با نظر خدا مخالف است، ما هم مخالفت کنیم.»
s1993
۱
حالا گاهی بعضی افراد فکر می‌کنند شهدا از همان بچگی، نورانیت و صفایی داشته‌اند و غیر از بقیه بوده‌اند. نه، این‌طور نبود. یا اینجور نباشد که اگر بچه‌ای را دیدیم که کمی بازیگوش است، فکر کنیم این بچه حتماً شرّ و بدعاقبت است.
خیزران عبداللهی خزان
۱
روابطش با خواهرش خوب بود. خیلی با هم درددل می‌کردند. جواد هم هوای کارهایش را داشت. اگر خواهرش دوستانی داشت که مثل خودمان نبودند، به خواهرش نمی‌گفت با این رفت‌وآمد نکن، یا دوست نباش. می‌گفت اگر با این‌ها دوستی، پس رویشان تأثیر بگذار.
خیزران عبداللهی خزان
۱
بابا وقتی بود، برایم لقمه می‌گرفت. خودم بلدم بخورم؛ ولی بابا لقمه می‌گرفت. خب دوست داشتم. به قول بابا، دخترها بابایی‌اند.
zei.n0w
۱
بی‌مقدمه زد به صحرای کربلا. از شهادت‌های اهل‌بیت گفت و از اسارت حضرت زینب (س) که اگر قرار بود کسی زجر نکشد و کسی داغ نبیند، ائمه از ما بالاتر بودند. پیش خدا محبوب‌تر بودند. اگر قرار بود کسی ظلمی نبیند و داغی نبیند، امام‌حسین (ع) برای آسایش و راحتی از ما شایسته‌تر بودند. لابه‌لای حرف‌هایش چایش را هم خورد. من هنوز ساکت داشتم کارم را می‌کردم. دوباره بعد از چایش دربارهٔ حضرت زینب (س) حرف زد. اینکه در یک روز، هفده داغ دیدند.
fazeleh
۰
گفت باید بروم سوریه. گفت خانم، ببین، وقتی مرگ من برسد، اگر توی خانه هم کنار شما باشم، مرگ سراغم می‌آید. فکر کرده‌ای آن وقت برایت سخت نیست؟ فرقی نمی‌کند خانه باشم یا خط مقدم. مرگ باید قشنگ اتفاق بیفتد. گفت می‌دانم عاقبت‌به‌خیری من برایت مهم است. پس فکر نکن رفتن به سوریه من را به مرگ نزدیک می‌کند. هر موقع وقتش برسد، اتفاق می‌افتد. پس هرچه قشنگ‌تر باشد، بهتر است.
fazeleh
۰
مشهد که بودیم، ظهرها می‌رفت اتاق اشک. اتاق کوچکی بود توی بست شیخ‌بهایی. فقط مردها می‌رفتند. بعد از نماز ظهر و عصر، روضه می‌خواندند. عشقش شنیدن روضه بود. وقتی برمی‌گشت، هیجان‌زده برایم تعریف می‌کرد که توی همان وقت کم، چند نفر روضه خوانده‌اند و جمعیت آن‌قدر زار زده‌اند که دیگر صدایشان درنمی‌آمده و فقط می‌توانسته‌اند ناله کنند.
کاربر ۱۵۸۹۰۰۲
۰
توی خانه هم مراقب روابطش با خواهر و برادرش بودم. چون بچهٔ اول بود، جلوی همدیگر نصیحتشان نمی‌کردم. جواد را می‌کشیدم کنار و آرام باهاش حرف می‌زدم که حرمتش جلوی خواهر و برادرش از بین نرود.
Zahra
۰
کلاً روابط توی فامیل ما طوری است که همهٔ بزرگ‌ترها دربارهٔ جوان‌های فامیل احساس مسئولیت می‌کنند. این‌طوری نیست که بگویند به من چه.
خیزران عبداللهی خزان
۰
با رفقایش رفته بودند توی باغ‌های اطراف و آلبالو خورده بودند. یک روز، بعد از مسجد رفته بود سراغ آقاسیدی که صاحب باغ بود. گفته بود حاج‌آقا، ما بچگی کرده‌ایم و رفته‌ایم توی باغتان کمی میوه خورده‌ایم. آقاسید هم کمی تندمزاج بود. گفته بود حالا چه‌کار کنم؟ جواد گفته بود این پول، این‌هم صورت...
حزب اللهی😊☀️
۰
باباحاجی بین شوخی‌هایشان رو کرد به ما که چرا فکری به حال زن‌گرفتن این بچه نمی‌کنید؟ من خندیدم و گفتم باشد بابا، یک فکری می‌کنم. صبح روز بعد، جواد گفت ننه، چه فکری کردی؟
حزب اللهی😊☀️
۰
بعد از شهادتش، سردار حاجی‌زاده، فرمانده هوافضای سپاه، گفت جواد موتور محرک فرماندهان ما بود. هرجا فرماندهان ما کم می‌آوردند، جواد پیش‌قراول بود. کارهایی که سخت بود و کسی زیر بارشان نمی‌رفت، شانه می‌داد زیرش. می‌گفت من انجام می‌دهم.
کاربر ۲۶۱۰۲۷۶
۰