«ببخشید آقای مدرس! به من گفتهاند شما را بکشم.»
- کی گفته؟
- گفتهاند دیگر. اینکه کی گفته به شما مربوط نیست.
مدرّس خندید: «چرا به من مربوط نیست؟ نکند آنها که پشت سرت ایستادهاند به تو گفتهاند مرا بکشی.»
تا مدرّس این حرف را زد، مرد با وحشت پشت سرش را نگاه کرد. یکدفعه مدرّس ششلول را با یکدست گرفت و با دست دیگر ضربهای به دست مرد زد. تفنگ از دست او رها شد و او بر زمین افتاد.