با تاریک شدن هوا، غمی سنگین بر دلت سایه میافکند و قطرات اشکی که در چشمانت حلقه زده، بر گونههایت سرازیر میشود. علی از دیدن گریهٔ تو، نگران میگردد و میپرسد: ای سرور زنان جهان! آیا خشنود نیستی که من شوهر توام و تو همسر منی؟
ـ ای پسرعمو! چگونه خشنود نباشم و حال آنکه تو مورد رضای من و حتّی بالاتر از آنی. من در اندیشه حال و روز خود هستم، آنگاه که عمرم پایان میپذیرد و در قبری جای میگیرم، ورود به بستر عزّت و افتخارم را به رفتن در قبر و لحد تشبیه کردم. حال ای پسرعمو! به حقّ محمّد از تو میخواهم که درخواست مرا بپذیری تا هر دو در محراب بایستیم و امشب را به عبادت بپردازیم که این کار برای ما بهتر و شایستهتر است.
آنگاه علی پیشنهاد تو را میپذیرد و هر دو برمیخیزید و اوّلین شب زندگی خود را با شبزندهداری و عبادت خالصانه به صبح میرسانید.