نگارهٔ هفتم
در تو مرور میکند خود را
شباهتها را پر رنگتر میکند
شاید دلش برای تو تنگ است.
خود را چنان تو
میبیند و نمییابدت اما
چنان که بودی
پنهان از چشم این و آن
این
تو بودی
وآن است
دیگران.
کاربر ۱۰۴۷۴۷۷۹
۰
به رفیق نقاشم نگفتم اما باید میگفتم!
چه گستاخ بودی با روزگار
نازنین!
دنیا لقمهای بود که تفکردیاش!
میبینم
این دیرگاه
در زبالهدانی
دنبال پسماندی میگردی
که گربههای ولگرد
زودتر بدان رسیدهاند.
سینا
۰
همسرایان
سمفونی وطن نواخته میشود
با هزاران هزارسازی
که در دست مردم خیابان است
صلح، زیبایی، آزادی، همین مردماند
ببین!
آسمان زیرگام جوانان میلرزد.
شاعر!
با بغض واشده
هم نوایی را همچنان شادان بنواز!
۲۶ خرداد ۸۸ / تهران
حسین احمدی
۰
روئینه جان!
بیرون هوا نگه میدارندت
درون گرسنگی و تشنگی
بیرون نام و ننگ
درون آتش و زهر و سنگ
اما دوام آوردهای
مرگ را بر تو دسترس نیست
چرا که چیزی از جان تو
با ناآمده آمیخته:
آرزوهات!
۲۲ دی ۸۸ / کوی نویسندگان