تقریباً، دو دهه بعد، پدر در بستر مرگ دستم را میگیرد. سخت بیمار است. دستانش پینه بسته، زبری پوستش را حس میکنم. در تمام عمرش با آنها کار کرده، حتی در سالهای پُرتنش در کشوری که دیگر وجود ندارد. تمام پوستش سوخته و سخت شده و دردی جانسوز دارد، اما خم به ابرو نمیآورد.
همان دَم، چشمانش را بست و آرام گرفت.
پدرم به من حس امنیت میداد، حتی حالا که بزرگ شدهام و خودم بچه دارم. سه ماه پیش از اینکه بیماری گریبانش را بگیرد، با هم به بار رفتیم، زد و خوردی شد، چنان از من پشتیبانی کرد که کسی جرأت نکرد به من نزدیک شود. هنوز هم همین احساس را دارم.