فرض کنید یک اتومبیل کودکی بیگناه را زیر بگیرد، کودک درد بکشد، و درنهایت بمیرد. راننده غفلتی مجرمانه مرتکب شده اما مرد ثروتمندی است. تنها مجازات واقعی او دستمزدهای سنگینی است که به وکیلش میپردازد. کودک از زندگی محروم میشود؛ همان زندگیای که درد و رنج در آن از خوشی بیشتر است. راننده زندگی خوشایندی دارد. اگر فقط همین یک نمونه را بپذیریم چطور میتوانیم ادعا کنیم جهان عادلانهای داریم؟ اما آموزهٔ زندگی بعد از مرگ در هر شکل و قالبی مدعی است این کل ماجرا نیست.