چون خیلی خوابم میاومد. به خونه رفتم و بعد از مدتها واسه خودم لحاف و تشک انداختم و خوابیدم. وقتی بیدار شدم ساعت چهارونیم بعدازظهر بود.
_ آخ، نماز صبحی که قول داده بودم بخونم!
خواب مونده بودم، پس به جبرانش تصمیم گرفتم نماز ظهر بخونم. نماز ظهر که خوندم دیدم خیلی نامردیه که عصر رو نخونم. پس عصر رو هم خوندم. دم غروب، لباس پوشیدم و به سمت مسجد حرکت کردم.