خنجر پایینتر میآید، صدایی توی صورتم میآید: خب رافَضیِ کثیف، وصیتی نداری؟
ـ آب...
ـ آب؟!
بلند میخندند. دستی چشمهایم را باز میکند، شکنجه یعنی همین؛ با طعمهشان بازی میکنند، آمده روبهروی چشمهایم.
ـ شرم بِکُن. مانند اربابت تَشنَه بَمیر...
دوباره میخندد، آروم باش حمید. به حسین هم خندیدند.