جملات زیبا از متن کتاب همسایه آقا | طاقچه
تصویر جلد کتاب همسایه آقا

کتاب همسایه آقا

زندگینامه داستانی مدافع حرم جاویدالاثر علی آقا عبداللهی

۴.۱(از ۱۴ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۱۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
خط قرمز علی حضرت آقا بود و با تمام وجود ایشان را دوست داشت. به قول بچه‌ها همیشه فخر این را داشت که «همسایهٔ آقا» ست.
گمنام
۷
- خوب اون اخلاق خاصش چی بود؟ سعید بغضش را قورت داد و گفت: "طاقت قهر کردن نداشت. اصلاً براش مهم نبود مقصر اصلی این ناراحتی و عصبانی خودشه یا طرف مقابلش. حتماً پا پیش می‌گذاشت و کدورتی را که پیش آمده بود، حل می‌کرد. این بخشیدن و معرفتی که داشت خیلی برام خاص بود. در کنارش این‌قدر روح بزرگی داشت که اگر خودش مقصر بود معذرت‌خواهی می‌کرد و بالاخره اون ناراحتی برطرف می‌شد... کاش الان هم توی همان عالم رفاقت برگرده و دست تک تک ما رو بگیره!"
فاطمه
۷
یک‌بار نزدیک تولد من بود. شما و زینب یک مدل شلوار خریده بودید و من خیلی مدلش را دوست داشتم. یک روز آمد به خانه و یک بسته به من داد. وقتی بازش کردم، دیدم یک شلوار از همون مدل توش هست. ازش پرسیدم: "این چیه؟" گفت: "حواسم هست که شیما و زینب از این شلوار خریدند، منم برای تولد تو یکی خریدم."
فاطمه
۶
مامان خندید و گفت: «علی تمیزی و مرتب بودنش رو از بابات یاد گرفته بود. همیشه بهترین و ماندگارترین عطر رو می‌زد.»
فاطمه
۵
حُسن خلق، کمک به بقیه، رعایت و درست به‌جا آوردن آداب زیارت و از همه مهم‌تر تقیدش به نماز اول وقت جزو چیزهایی هست که من از علی یاد گرفتم. یک بار هم برای همین نماز اول وقت خواندن، توی یک دورهٔ آموزش نظامی مجبور شدیم ۱۵۰ مرتبه شنا بریم.
گمنام
۴
شنیدن خبر شهادت علی شوک سختی برام بود؛ ولی وقتی یاد حرف، کار، تقیّد به نماز اول وقت، احترام به دیگران و خلوص نیتش افتادم، با خودم گفتم: «شهادت لباس تک سایزی بود که علی خودش را به قد و قامت آن رساند و الحق که براندازه‌اش بود.»
گمنام
۴
خودم برای اطمینان دلم با شهید معزغلامی یا شهید نعمایی الان خاطرم نیست، کدوم یک از این دو عزیز تماس گرفتم و سفارش علی را بهشون کردم که آنها از شجاعت، پشتکار و خُلق خوب علی تعریف کردند و گفتند: "ان‌شاالله همرزم‌های خوبی برای هم باشند."
فاطمه
۴
دست‌های علی را گرفته بودم و با شوخی بهش گفتم: "می‌خواهی برقصی؟" علی خندید و گفت: "بی‌خیال این حرف‌ها!" منم می‌دانستم که اهل این چیزها نیست؛ اما تک‌تک ما دوستان دلمان می‌خواست کاری کنیم که خوشحال باشد.
گمنام
۳
«علی درمانی برای این همه دلتنگی سراغ داری؟»
فاطمه
۳
اعتدال توی اُمورش را داشت همان‌قدر که به ظاهرش می‌رسید و دقت داشت، به حجاب اهمیت می‌داد. توی عبادت هم همین‌طوری بود به نماز اول وقت، نماز شب، روزه و به‌خصوص خمس خیلی اهمیت می‌داد. ولی اولا که اهل ریا نبود. ثانیا به اندازه توان‌اش کاری را انجام می‌داد.
گمنام
۲
به خاطر ارادتی که علی به شهید «صیاد شیرازی» داشت، همیشه به زیارت مزار ایشان می‌رفتیم.
فاطمه
۲
من و علی در مورد نحوهٔ شهادت با هم حرف زدیم. علی به‌خاطر عشقی که به حضرت زهرا (س) داشت، چیزی با این مضمون گفت: "دوست دارم گمنام و بی‌نشان باشم و پیکرم برنگرده!"
فاطمه
۲
دایم توی خانه می‌گفت: "من سه تا خواهر دارم، انگار نه انگار که من باید ازدواج کنم! برید بگردید یک دختر خوب پیدا کنید و به من معرفی کنید. یا لااقل هیئت و روضه برید هم ثواب شرکت توی مجلس اهل بیت (ع) را بردید، هم یکی دو نفر را ببینید. هر کدام که پسندید به من معرفی کنید.
خامنه ای رهبرم💗
۲
ایام ماه محرم بود. با اصرار می‌گفت: "یکی دو تا روضه برو، یک دختر خوب برای من انتخاب کن
خامنه ای رهبرم💗
۲
ته دلم گفتم کاش دفتری برای پیدا شدن رد و نشانه‌ای از گم‌شدهٔ ما هم بود! می‌رفتیم روی کاغذ می‌نوشتیم: «علی ما را پیدا کنید! نبودنش صفا را از خانه، قوت را از دل بابا و لبخند را از لب مادرم برده!»
شباهنگ
۰
سال ۸۳ ما به این محل آمدیم. خانه‌ای که شاید کوچک‌تر از خونهٔ قبلی‌مون بود؛ اما یک دنیا حس و حال خوب داشت و دلیلش نزدیکی به بیت رهبری بوده و هست.
شباهنگ
۰
برای تک‌تک ما این حس، همین‌قدر شیرین و با افتخار بوده و هست که همسایهٔ امام خامنه‌ای هستیم. علی همیشه این عشق و علاقه را به زبان می‌آورد و این خانه رو خیلی دوست داشت.
شباهنگ
۰
«خب! ادب حکم می‌کنه حق همسایگی رو به‌جا بیارم. تمام عشق و علاقهٔ من و یکی از بزرگ‌ترین نعمت‌هایی که خدا بهم داده اینه که خونهٔ پدریم، نزدیک‌ترین فاصله به بیت مقام معظم رهبری هستش و این اوج عاشقی و افتخار برای سربازی مثل منه که همسایهٔ آقا باشم.»
شباهنگ
۰
یکی از کارهای قشنگی که علی در آنجا انجام داد و می‌شه گفت برای همیشه در ذهن من ماندگار شد، این بود که شب آخر از بچه‌ها خواست خاطره، نکتهٔ اخلاقی یا حرفی را که می‌تواند روی جمع تأثیر مثبت داشته باشه، یکی‌یکی بازگو کنند تا همگی با یک توشهٔ خوب از این دوره برویم.
شباهنگ
۰
آن‌قدر پیگیر بود که یک‌بار به شوخی بهش گفتم: "تو هم داغون دنبال شهادتیا!" ابوامیر خندید و گفت: "نه، من برای شهادت نیامدم تا جایی که از دستم برمیاد برای دفاع و خدمت آمدم."
شباهنگ
۰
خودش برایم تعریف کرد زمانی که دانشجوی افسری دانشگاه امام حسین بوده، یکی از بچه‌های شهرستانی بهش می‌گوید: "تنها آرزوی من اینه که از یک فاصلهٔ نزدیک حضرت آقا را ببینم." علی پیگیر مراسمات بیت رهبری می‌شود. بعد هم این دوستش را به بیت می‌برد. این‌طور که خودش تعریف می‌کرد، رفته بود پیش بچه‌های حفاظت و امنیت فیزیکی، با کلی خواهش و درخواست ازشان خواسته بوده تا جایی که امکانش است، این بنده خدا را جلو ببرند تا بتواند روی ماه رهبری را ببیند. دوستان هم سنگ تمام گذاشته بودند و فرصت یک دیدار کوتاه را بهش می‌دهند. علی آن‌قدر با ذوق تعریف می‌کرد که من اولش فکر کردم خودش هم رفته است؛ ولی با غرور و عشق می‌گفت: "همین که یک نفر تونسته به آرزوش برسه و رزقش دیدار آقاجانمان بوده من خوشحالم و راضیم به رضای خدا."
شباهنگ
۰
علی به‌خاطر عشقی که به حضرت زهرا (س) داشت، چیزی با این مضمون گفت: "دوست دارم گمنام و بی‌نشان باشم و پیکرم برنگرده!"
شباهنگ
۰
یکی دو روز سرگرم انجام کار بودیم که علی با خانواده تماس گرفت. ناخواسته صدایش را موقع صحبت کردن می‌شنیدم. از همسرش در مورد امیرحسین سؤال کرد. انگار ایشان بهش گفته بود که یکی دوتا دندان درآورده. علی خندید و گفت: "من وقتی برمی‌گردم که امیرحسین را داماد کرده باشی!" وقتی تلفن را قطع کرد، بهش گفتم: "این چه حرفیه زدی؟ الان این بنده خدا نگران سلامتی شما می‌شه!" علی سرش را پایین انداخت و حرفی نزد.
شباهنگ
۰
مقام معظم رهبری (دام ظله): «شهدای مدافع حرم که در این دوران با این همه تبلیغات مخالف، معاند و جورواجو ر دلشان پر می‌کشد به سمت منطقهٔ جهاد و شهادت، مقام‌شان خیلی بالاست. اینها با اصرار، با التماس می‌آیند، مکرر این را می‌بینند، آن را می‌بینند، واسطه می‌تراشند برای اینکه بروند مثلاً در سوریه، در حلب یا در زینبیه مبارزه کنند و جان‌شان را در این راه می‌دهند. اینها خیلی مقام‌شان بالاست.»
یا زهرا
۰
یکی از بچه‌ها گفت: «اگه دقت کنیم اکثر پدر و مادرهای شهدا متولدین سال ۴۲ هستند.» من هم گفتم: «مامانم متولد دی‌ماه سال ۴۲ هستش.» این برای همه جالب بود. سالی که رژیم فکر کرد می‌تواند با حبس و تبعید امام جلوی مبارزه و تلاش‌های ایشان را برای همیشه بگیرد، بچه‌هایی متولد شدند که انقلاب را به پیروزی رساندن و بچه‌های آنها پای حفظ این انقلاب ایستادند.
خامنه ای رهبرم💗
۰
چشم‌هایم را بستم و زیر لب گفتم: «خدایا! هزار مرتبه شکرت که باز هم درست همان موقع که خیلی دلتنگ و بی‌تاب علی شدم، به دادم رسیدی.» خیلی مشتاق‌تر از قبل نشستم تا این نوشته ها را بخوانم لبخندی زدم و گفتم: «علی جانم! تشکر که حواست به دلتنگی‌های ما هست!» - دلتنگی هم مثل دوست داشتن یک حس دو طرفه است!... سکوت که همه جا پیچید، سری تکان دادم و گفتم: «اونی که می‌گذره، حتماً هم عاشق‌تر و هم بامحبت‌تر. علی جان! من جواب خودمو گرفتم.»
قاصدک
۰
از سرکار که می‌آمد با امیرحسین به استقبالش می‌رفتیم. امیر را توی بغل می‌گرفت و می‌گفت: "شیما، خستگی از تنم رفت!"... کم‌کم خبرهایی از سوریه منتشر شد و من می‌دانستم پیگیر بحث اعزام هست. راستش امیرحسین تازه زبان باز کرده بود و وقتی می‌گفت: "بابا!" قند توی دل هر دومون آب می‌شد. زندگیمون روی روال بود و ما عاشق هم بودیم. خوب برام سخت بود با همچین مأموریتی موافقت کنم
قاصدک
۰