جملات زیبا از متن کتاب انارستان | طاقچه
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب انارستان

کتاب انارستان

۵.۰(از ۲ رأی)
نوع کتاب
پدیدآورندگان:
حسین شیردل
categoryدسته‌بندی:
داستان ایرانی

قیمت:

۱۲,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy
هرکسی با صنم خودش، توی بتخانهٔ تنهایی‌اش خوش است.
sss
۲
می‌بینی چطور آبروی خستگی را برده‌اند؟ سطل می‌اندازند توی چاه و به‌جای آب، یوسف می‌کشند بالا! این از اقبال کاروان است یا بختیاریِ یوسف؟
sss
۲
وصیت می‌کنم در تنهایی از نردبان همت بالا بروید که هیچ لذتی چون احساس عزت در خلوت نیست!
sss
۲
«نِنا» چنگ انداخت توی موهایت، موهای بلند تا کمرت، موهایی که از دم‌کردگی اتاق خیس عرق شده بودند. چنگ انداخت به موها و پیچیدشان دور کف دست. تودهٔ کلفتی شد. موها را برد سمت دهانت، گفت: «باز کن دهنت رو!» لب‌هایت را از هم باز کردی. جای فشار دندان‌ها روی لب‌هایت مانده بود. موها را با انگشت‌هایش فرو کرد توی دهانت. تا برسد به حلق فشار داد. لَختی موها توی حلقت گیر گرد. حال تهوع دست داد به تو. خیز برداشتی که بالا بتوانی بیاوری، هی بالا بیاوری، زور بزنی که بالا بیاوری، بلکه از فشار زیاد، بچهٔ مردهٔ توی شکمت بیاید بیرون.
M.J
۰
مرد که زمین بخورد عرش خدا به لرزه درمی‌آید، حالا مردش مرد باشد یا نامرد، فرقی ندارد! مهم زمین خوردن است، کم‌آوردن است، شکستنِ کمر است. طاقتِ سوخته است، توانِ رفته است. قیژقیژ قدم‌ها روی برف است؛ برفی که تا زانو باریده باشد
M.J
۰
گرسنه بودم. آرام از جایم برخاستم. نشستم، دستم خواب‌رفته بود و گزگز می‌کرد. چند بار مشتم را باز و بسته کردم. خون که دوباره دوید توی دستم صورتم را با کف دست‌هایم مالاندم. دستمال روی پیشانی صنم را برداشتم. خشک و خنک شده بود. دست گذاشتم روی پیشانی‌اش. دیگر تب نداشت. خیالم جمع شد.
M.J
۰
گاهی به دلبری می‌گفتی: ـ نجار باید عرقش هم بوی چوب تازه رنده شده بده! بند کف دست‌هایم را می‌گرفتی و بو می‌کردی، بعد گردنم را بو می‌کشیدی! بعد می‌خواندی: طبیب عشق، «مسیحا!» دَم است و مشفق لیک/ چو درد تو نبیند که را دوا بکند؟
M.J
۰
گفتی: یک سطل شیر که بار سنگین نیست! گفتم: پس چرا دستت به کمرته؟ چرا با چادر محکم بستی کمرت رو؟ گفتی: منم یه درختم توُ جنگل مولا، تو فکر کن تبر عشق خورده به کمرم! گفتم: آقاجانت رو که نمی‌شد با اون غضب و ابروهای درهم‌رفته و ترکهٔ اناری که رها نمی‌کرد با یه من عسل خورد، پس این حاضرجوابی و شیرین زبونی تو پی کی رفته؟
M.J
۰
خدا اموات باعث و بانیش رو بیامرزه. وقتی این قرآن‌ها رو وقف کردن انگار سی تا چراغ وصل شد توُ مسجد. تا نبودن انگار این مسجد ستون نداشت. همیشه یه چیزی کم بود ...
M.J
۰
خاطره‌ها دارند توی گهواره دست‌وپا می‌زنند و جزغاله می‌شوند. ای‌کاش بودی صنم، ای‌کاش بودی و با هم‌روی همهٔ آرزوهایمان نفت می‌ریختیم و آتششان می‌زدیم! جایت خالی است صنم، جایت خیلی خالی است! جای خالی‌ات هم خیلی خالی است. همیشه کنار آتش نشستن را دوست داشتی، ای‌کاش الآن هم بودی، چوب خشک پرسروصدایی را برای گرم کردنت آتش داده‌ام. می‌بینی چطور شعله‌های سرخابی و زردش به هم می‌پیچند، مثل یک جفت مارِ در حال جفت‌گیری‌اند.
M.J
۰
آری صنم، درست می‌گفتی، مثل همیشه چند قدم آن‌طرف تر را می‌دیدی
M.J
۰
می‌بینی اگر پای عشق به کاری باز شود چطور خودش چطور همه‌چیز را حفظ می‌کند؟ چطور همه‌چیز را جا می‌دهد در خودش؛ مثل آب که توی هر ظرفی بریزی حالت همان ظرف را می‌گیرد! می‌بینی صنم! می‌بینی همهٔ آیه‌هایی که یادم رفته بود را چطور با تو از برکردم؟ می‌دانی، اگر تو معلم بودی همهٔ بچه‌هایت می‌توانستند روزی یک جزء را خیلی راحت حفظ کنند و روز سی‌ام تمام قرآن را از بر باشند؟ می‌دانی اگر تو باشی صنم، اگر فقط تو بخواهی، از هر آستین ما ده تا عبدالباسط بیرون می‌زند! نخند اگر بگویم شیخ صالح را هم می‌کشی به مکتب‌خانه‌ات!
M.J
۰
مرگ به رسول خداش هم رحم نکرد، من و تو که سهلیم. معرکه، معرکهٔ امتحاناته. از چشمه باتلاق ساختی. توی باتلاق هر چی بیشتر دست‌وپا بزنی بیشتر فرو میری.
M.J
۰
قاسم خندید و رفت. تمام غذا را بلعیدم. انگار کمی آرام شدم. یکهو دیدم صدای بچه‌ها بلند شد. نگاه کردم، از توی تاریکی حدود بیست نفر عراقی، دست‌ها را بالابرده بودند و هی الدخیل الدخیل می‌گفتند. کمی بعد پشت سرشان سید اصغر را دیدم. به زور قدش تا کمر عراقی‌ها می‌رسید. اسلحه‌اش را گرفته بود سمت آن‌ها و لبخند پرزوری هم می‌زد. خیلی خندیدم. نمی‌دانم چرا اسلحه‌اش خشاب نداشت. دست زدم برایش.
M.J
۰
بچه‌های گردان هم که انگارنه‌انگار. گاهی حس می‌کنم همین گردوخاکی که می‌خورند سیرشان می‌کند. قیافهٔ همه‌شان باروت زده است. لاغرند یک‌جورهایی اما حسابی چابک‌اند. موقع استراحت کندتر از لاک‌پشت می‌شوند. وقت حرکت و از کوه بالا رفتن عین آهویند. اصلاً از این تناقض سر درنمی‌آوردم. کمی بعد قاسم همهٔ فرمانده گروهان‌ها و دسته‌ها را جمع کرد.
M.J
۰
همهٔ ما به نحوی از تعلقاتمان بریده‌ایم. از پدر و مادر، همسر و فرزندهای دلبند؛ اما در راه نگهداری قله و احیاناً فتح، طبق شناسایی‌هایی که انجام‌شده باید دل به دریا زد، خطر کرد. الحمدالله همهٔ ما دلمان را سپرده‌ایم به خدا و هدفی جز رضای خدای متعال نداریم. برادران، همه‌چیز در جنگ سیاه است، الا خون که رنگ متفاوتی دارد. فقط خون است که قرمز است. جنگ، زمان را می‌کشد. جنگ با گذشته کاری ندارد، آینده‌ات را زخمی می‌کند. روزی خواهد رسید که از خاطرات فرار کنید، روزی که مرور کردن خاطرات برایتان وحشتناک است، اما مرور نکردن همان خاطرات وحشتناک‌تر خواهد بود؛ اما جنگ، زمانی است برای نمردن.
M.J
۰