از دَرودیوار سیاهچال، فلاکت و بدبختی میبارید. مشعلهایی که به دیوار سنگی محکم شده بودند، نوری ضعیف و لرزان میتاباندند. از جویی که در بالا، دورتادور قصر کشیده شده بود، آبی بدبو و پُر از لجن به درون میچکید. کف سیاهچال، موشهای بزرگی در پی غذا به دنبال هم میدویدند. چنین خرابهای بههیچوجه در شأن یک ملکه نبود.
شب از نیمه گذشته بود و همهجا در سکوت فرو رفته بود، فقط گهگاه صدای کشیدن زنجیری به گوش میرسید.
در سنگینی این سکوت، طنین صدای پایی در سرسرا پیچید. کسی از پلکان مارپیچ پایین آمد و وارد سیاهچال شد. پایین پلهها، زنی ظاهر شد که سرتاپایش در شنل سبزرنگ بلندی پوشیده شده بود. بااحتیاط از جلوی سلولها گذشت و زندانیان داخل هر بند را به جنبوجوش انداخت. با هر قدمی که برمیداشت، سرعتش کندتر و کندتر و ضربان قلبش تُندتر و تُندتر میشد.
زندانیان به ترتیب جرمشان تقسیم شده بودند. هرچه بیشتر در دل سیاهچال پیش میرفت، به زندانیان خطرناکتر و سنگدلتری میرسید. چشمهایش به سلولی در انتهای سرسرا دوخته شده بود که در آن، زندانی خاصی در بند بود و گروه بزرگی از نگهبانان بهطور اختصاصی از او مراقبت میکردند.