«تا حالا کسی رو کشتهای؟»
تدروس خشکش زد و به چشمهای شفاف دوست پریگونش نگاه کرد. کلافه گفت: «یه اژدر رو کشتهام.»
سوفی سرد و بیاحساس گفت: «اون دفاع از خود بوده، تدروس. ولی این قتله.» درد مثل غبار روی چهرهٔ باابهتش نشست. «بعدش دیگه هر چقدر هم سعی کنی خوب باشی، نمیتونی ازش فرار کنی. هر شب میآد به خوابت و کاری میکنه که از خودت بترسی. مثل یه سایهٔ زشت و سیاه همهجا دنبالت میآد و بهت میگه تو همیشه شرور میمونی... تا اینکه یه روز بالاخره... بخشی از وجودت میشه.»